جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 297
» آخرین کاربر: اسماعیل سلگی
» موضوعات انجمن: 58
» ارسالهای انجمن: 60

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 15 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 0 کاربر عضو | 15 مهمان

آخرین موضوعات
طراحی سایت املاک
انجمن: طراحی سایت
آخرین‌ارسال: seyedhassanpooremami@gmail.com
03-12-2018, 02:33 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 140
طنزنوشته های دانشجویی
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: admin
18-11-2018, 03:35 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 195
خرید آنلاین کوله پشتی
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: admin
28-10-2018, 08:36 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 187
بهترین آهنگ های ترکی 2018
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: aliazarmy@gmail.com
19-10-2018, 04:50 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 207
کار در منزل اینترنتی | کس...
انجمن: طراحی سایت
آخرین‌ارسال: academysabz
08-08-2018, 10:59 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,258
مرکز مشاوره کودک
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: admin
29-07-2018, 01:58 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 774
پرشین پت شاپ فروشگاهی برا...
انجمن: گفتگوی آزاد
آخرین‌ارسال: PPSSupport
26-07-2018, 02:57 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 612
فلزیاب حرفه ای چه ویژگی ه...
انجمن: گفتگوی آزاد
آخرین‌ارسال: myfelezyab
25-05-2018, 10:54 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 847
موزه های پاریس
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: guideiranfrance
24-05-2018, 07:23 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 2,637
آشنایی با انواع تابلوهای ...
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: panel123
24-05-2018, 02:11 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 820

 
  چرخ خیاطی ژانومه
ارسال‌شده توسط: farsaj - 28-03-2018, 03:18 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

چرخ خیاطی وسیله‌ای است که برای دوختن پارچه، چرم  بکار می‌رود. چرخ خیاطی در دوره انقلاب صنعتی جهت کم کردن کار دستی و سرعت بخشیدن به امر تولید اختراع شد. با اختراع چرخ خیاطی از حدود سال ۱۸۷۰ تا به امروز، تغییرات بسیار زیادی در صنعت دوخت و تهیه لباس انجام شد.
چرخ خیاطی از اجزای زیر تشکیل شده است.
ماسوره:قرقره کوچکی است که در بخش زیرین چرخ خیاطی قرار دارد.
ماکو: وسیله‌ای در ماشین بافندگی است که ماسوره بر روی آن قرار می‌گیرد؛ میله‌ای در چرخ خیاطی که قرقره بر روی آن قرار می‌گیرد.
پدال:در بیشتر چرخ خیاطی‌ها جهت چرخاندن چرخ خیاطی به کمک نیروی برقی که به دینام وارد می‌شود چرخ را به حرکت در میاورد.
چزخ خیاطی هم مانند تمامی محصولات دیگر برندهای مختلفی دارد که ما به معرفی سه برند از میان انها می پردازیم:
چرخ خیاطی مارشال,چرخ خیاطی ژانومه,چرخ خیاطی کاچیران
 
چرخ خیاطی مارشال یکی از بزرگترین و مشهورترین برندهای چرخ خیاطی در این است.

بطور کلی چرخ خیاطی های مارشال بر دو نوع خانگی و صنعتی بصورت ساده و دیجیتال می باشد.

البته نوع دیگری از آن در سایز کوچک جهت استفاده در سفر نیز وجود دارد .

مارشال یکی از بزرگترین تولید کنندگان چرخ خیاطی های مدرن میباشد.

دفتر مرکزی چرخ خیاطی مارشال در تایوان است اما این برند دفاتر و خط تولیدهای دیگری در سرتاسر جهان دارد.
بی شک  بزرگ ترین و محبوب ترین برند ایرانی چرخ خیاطی کاچیران است.

نیولایف , یاسمین , ژانینا و رز همگی از محصولات کاچیران هستند.

این برند تاکنون توانسته بیش از ده ها مدل چرخ خیاطی روانه بازار کند.

خوشبختانه چرخ خیاطی های کاچیران از کیفیت فوق العاده بالایی برخوردار هستند به همین دلیل به بیش از ده ها کشور

جهان صادر میشوند و در این کشورها نیز همانند ایران از محبوبیت بالایی برخوردار هستند.

کاچیران همانند دیگر برندهای نامدار دنیا در زمینه تولید چرخ خیاطی , خدمات پس از فروش بسیار گسترده ای ارائه میدهد.

ژانومه یکی از شرکت های ژاپنی تولید کننده چرخ خیاطی است که در سال 1921 میلادی در شهر توکیو - ژاپن تاسیس شد

ژانومه یکی از مشهورترین برندهای چرخ خیاطی میباشد که طرفداران زیادی در سرتاسر دنیا دارد.

ژانومه دارای مدل های بسیار متعدد با قیمت های گوناگونی است

چرخ خیاطی ژانومه انواع مختلفی دارد اعم از : ژانومه نیوهم , ژانومه جنو , ژانومه اکسل , ژانومه الکترونیک و

البته اگر به دنبال خرید چرخ خیاطی برای افراد مبتدی هستید ژانومه بهترین گزینه است 

چاپ این بخش

  اسباب بازی
ارسال‌شده توسط: farsaj - 28-03-2018, 03:11 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

اسباب بازی نوعی وسیله برای بازی کردن و سرگرم شدن کودکان و در برخی مواقع بزرگسالان است. اسباب بازی ها انواع مختلفی دارند و از جنس ها و مواد مختلفی تشکیل شده اند.

اسباب بازی ها در دو نوع استاندارد و غیراستاندارد تولید میشوند.
آنهایی که استاندارد هستند معمولا روی جعبه آن نشان پرچم کشور تولید کننده ثبت شده است. اسباب بازی ها ریشه ی ماقبل تاریخی دارند.
اسباب بازی ها ویژگی های گوناگونی دارند اما نخستین ویژگی آنها برانگیختن حس کنجکاوی کودک است,که باعث جذب کودک میشود.
اسبا بازی باید سوالات گوناگونی را در ذهن کودک ایجاد کند,یکی دیگر از شاخص ترین ویژگی های یک اسباب بازی نو بودن و مدرن بودن آن است. یادتان باشد اسباب بازی باید پاسخگوی سوالات و خلاقیت کودک شما باشد.
یکی از رایج ترین و محبوب ترین اسباب بازی ها , اسباب بازی شانسی است که باعث ایجاد شادی دوچندان در وجود کودک میگردد.کودک با دریافت اسباب بازی شانسی ,علاوه بر اسباب بازی صاحب خوراکی و سی دی شانسی میشود که این برای اون حسی بسیار دلپذیر است.
یادتان باشد اسباب بازی ها باعث تلف شدن وقت کودکان ما نمیشوند بلکه حس کنجکاوی و خلاقیت آنها را تقویت میکنند که این بسیار خوب و دلپذیر است.

چاپ این بخش

  سئو سایت
ارسال‌شده توسط: farsaj - 28-03-2018, 03:05 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

سئو به مجموعه کارهایی گفته میشود که باعث بهبود جایگاه سایت در موتورهای جستوجوگر میشود.
- اصطلاحات رایج در سئو داخلی (On page seo)
 
    سئو داخلی (on page seo)
    متن لنگر شده (anchor text) انکور تکست
    نقشه سایت (Site map)
    Robot text
    طراحی ریسپانسیو
    عکس های وکتور در وب (SVG)
    صفحات موبایلی (AMP)
    صفت ALT تصاویر
    کلمات کلیدی
    تگ های متا (meta tags)
    متای کلمات کلیدی(Meta keyword)
    متای توضیحات (meta description)
    عنوان صفحه
    تگ های عنوان بندی صفحه
    لینک های فالو و نو فالو(Follow & NoFollow)
    چگالی کلمات کلیدی (Keyword Density)
    متن های پنهان (Invisible Text)
    ریدایرکت (Redirect)
    اسپم (Spam)
    اعتبار دامنه و اعتبار صفحه (PA , Da)
    تعداد درخواست به سرور (Request or hit
سئو داخلی (on page seo):
 
کلیه فرایند های سئو که در داخل سایت انجام میشوند را سئو داخلی می گویند. این فرایند ها شامل : کد نویسی، محتوا گذاری، نقشه سایت و تمام موارد ذکر شده در بالا میباشند.
متن لنگر شده یا انکر تکست (anchor text):
 
یک تگ a به شما اجازه میدهد که یک متن یا یک تصویر را به صفحه ای دیگر لینک دهید. متنی که درون تگ a قرار دارد را anchor text می گویند. مثال:
 
<a href=adroom.ir>متن لنگر شده </a>
نقشه سایت (Site map):
 
نقشه سایت فایلی است که کلیه صفحات سایت را به صورت درختچه ای در خود نگه میدارد. هر سایت حتما باید حداقل یک نقشه با پسوند XML داشته باشد. بهتر است سایت ها علاوه بر داشتن نقشه های XML که برای موتور جستجو قابل خواندن هستند. نقشه هایی با پسوند ASP  یا PHP را نیز برای کاربران ایجاد کنند.
Robot text:
 
فایلی متنی با نام Robot.text که در ریشه اصلی سایت در سرور قرار داده می شود. این فایل به موتورهای جستجو اعلام می کند که اجازه دسترسی به چه اسنادی را ندارند.
طراحی ریسپانسیو
 
طراحی ریسپانسیو یا واکنش گرا به معنی آن  است که سایت را در هر دستگاهی با هر ابعادی که به نمایش در بیاوریم. بدرستی نمایش داده شود. در طراحی ریسپانیو طول و عرض عناصر برحسب درصد محاسبه می شود.
عکس های وکتور در وب (SVG):
 
SVG یک تگ است که در آن مختصات نقاطی را درج می کنند. این نقاط با خطوط به هم وصل شده و اشکال گوناگونی را ایجاد می کنند. با توجه به اینکه SVG تماما با کد ایجاد میشود. ابعاد تصاویر ایجاد شده توسط آن میتواند بدون افت کیفییت بی نهایت بزرگ و یا کوچک شود. فتوشاپ با کمک ابزار های رسم شکل مانند ابزار تایپ، ابزار PEN، ابزار مستطیل، بیضی، خط، چندوجهی، ابزار رسم شکل سفارشی، میتواند کد های SVG تولید کند.
صفحات موبایلی (AMP):
 
ایجاد یک سایت با کدهایی ساده تر برای دستگاه های موبایل با کمک دستورات AMP انجام میشود. AMP در حقیقت پروژه گوگل برای بهینه کردن سایت ها برای موبایل ها است. در AMP  شما میتوانید اسلایدر، کد های جاوا و... را حذف کنید تا موبایل ها با سرعت بیشتری صفحات وب را باز کنند. نکته : سایت های AMP از کاربر موبایل می پرسند که آیا میخواهد به نسخه موبایل منتقل شود یا خیر. بنابراین حتی در صورتیکه سایت را AMP طراحی کرده باشید. باید سایت ریسپانسیو هم باشد. تا اگر کاربری مایل به انتقال به صحفه ویژه موبایل نبود. همچنان سایت را بدرستی مشاهده کند.
صفت ALT تصاویر
 
کلیه اصلاحات HTML را میتوان در ذیل اصطلاحات سئو داخلی لیست کرد. اما این کار سودی برای کاربر و خواننده ندارد. دلیل آنکه اصطلاح ALT برای تصاویر را انتخاب کرده ایم. این استکه: نبودن این صفت موجب بروز خطا در سئو میشود. در HTML تگ ها دو نوع صفت دارند صفات GLOBAL : که صفاتی هستند که میتوان به همه تگ ها نسبت داد. و صفاتی که تنها به تگ خاصی نسبت داده میشوند. صفت ALT متن جایگزین ایجاد می کند. و برای تگ های img,area,inpup بکار میرود. وجود صفت ALT برای تصاویر اجتناب ناپذیر است و بیشتر نرم افزارهای مدیریت محتوا در صورت عدم وجود این صفت خودشان این صفت را با مقدار تهی ایجاد می کنند. تا با بروز خطای در سئو مواجه نشوند.
کلمات کلیدی:
 
کلمات کلیدی، کلماتی هستند که در تگ متا Keyword درج میشوند. این کلمات برای آن است که به موتورهای جستجو بگوییم موضوع اصلی صفحه ما در باره چیست.
تگ  های متا (meta tags):
 
تگ های متا اطلاعاتی مانند زبان سایت، نحوه ترجمه سایت، کلمات اصلی سایت، موضوع سایت و غیره را به اطلاع موتور جستجو میرسانند.
متای کلمات کلیدی(Meta keyword):
 
در این متا عبارات کلیدی یا کلمات کلیدی نوشته شده و هر کلمه ای از کلمه دیگر با یک ویرگول جدا میشود.
متای توضیحات (meta description):
 
توضیحاتی درباره محتوای صفحه را بصورت یک پارگراف در این تگ می نویسند.
عنوان صفحه:
 
در تگ Title در بخش Head سایت نوشته میشود. عنوان صفحه در نتایج جستجو بصورت لینکی، کاربر را به صفحه مد نظر هدایت می کند. بنابراین از نظر سئو بسیار حائز اهمیت است.
تگ های عنوان بندی صفحه:
 
تگهای H1-6 هستند که عناوین داخل صفحات را مشخص می کنند. گوگل با کمک این عناوین ارتباط سایت باکلمات کلیدی را تائید میکند. صرف وجود ارتباط معنایی میان تگ های عنوان بندی و کلمات کلیدی برای جریمه نشدن در گوگل کافی است. برای بدست آوردن رتبه های بهتر در گوگل باید عین کلمات کلیدی را در ابتدای تگ های عنوان بندی قرار داد.
لینک های فالو و نو فالو(Follow & NoFollow)
 
لینک ها یا بهتر بگوییم تگ a صفتی به نام rel دارد این صفت میتواند مقادیری مانند : HOME,Fallow,NoFallow,Auther,Publisher و... بگیرید. مقدار Follow نشان میدهد که صفحه مبدا و مقصد لینک محتوای مرتبطی دارند. مقدار NoFollow نشان میدهد که دو صفحه مبدا و مقصد فاقد هرگونه ارتباطی هستند. لینک های تبیلغاتی را بصورت NoFollow درج می کنند.
چگالی کلمات کلیدی(Keyword Density):
 
تعداد دفعاتی که دقیقا تمام عبارت کلیدی در متن تکرار میشود را چگالی کلمات کلیدی مینامند. الگوریتم های گوگل تعداد کلمات کلیدی را بر تعداد کل کلمات بکار رفته در صفحه تقسیم می کنند و نسبت بکارگیری کلمات را محاسبه می کنند.
متن های پنهان (Invisible Text)
 
متنی که رنگ آن با پس زمینه یکی شده تا قابل روئیت نباشد. هدف از قرار دادن چنین متنی این است که سایت را با محتوایی متفاوت از آنچه هست به موتورهای جستجو معرفی کنند. مثال در سایتی تگ های H1-6 و محتوایی در ارتباط با زلزله تهران و فعال شدن گسل ها قرار داده شده و تمام این متن با پس زمینه هم رنگ میشود. و هنگامیکه کاربر به این صفحه مراجعه می کند. تنها تبلیغ فروش قرض لاغری پیشنهاد شده توسط دکتر فلانی را مشاهده میکند.
ریدایرکت (Redirect):
 
در سئو داخلی ریدایرکت عبارتست  از انتقال محتوای یک صفحه سایت به صفحه دیگر و اعلام این موضوع به گوگل. ریدایرکت به سایت های خارجی هم میتواند صورت گیرید. که در بحث سئو داخلی جای نمی گیرد.
اسپم (Spam):
 
کلیه فعالیت هایی که باعث شود کاربر فریب بخورد را میتوان اسپم نامید. اسپم شامل مواردی مانند لینک به سایت های خارجی نا مرتبط، قرار دادن محتوای نامرتبط، متنهای پنهان و متن های کپی شده بی ارزش و... میباشد.
اعتبار دامنه و اعتبار صفحه (PA , Da):
 
اعتبار دامنه مجموع اعتبار صفحات موجود در آن دامنه است. اعتبار صفحه بر اساس مواردی مانند جایگاه در گوگل و تعداد لینک به صفحات داخلی و لینک به صفحات سایت های دیگر محاسبه میشود.
تعداد درخواست به سرور (Request or hit)
 
قراردادن یک متن از صفحه دیگر و یا یک عکس و یا یک ویدئو به سرور یک درخواست خواهد  فرستاد. تکنولوژی هایی مانند آنگولار و ای جاکس میتوانند تعداد درخواست به سرور را کاهش دهند. مثال در آنگولار شما بدون ارجاع به سرور میتوانید محاسباتی را انجام و نتیجه را به کاربر ارجاع دهید.
 
اصطلاحات رایج در سئو خارجی(Off page Seo)
 
    کلیه اصلطلاحات مربوط به بازاریابی آنلاین
    کلیه اصلاحات مربوط به آنالیز سایت
    کلیه اصطلاحات مربوط به کمپین های تبلیغاتی
 
وقتی برای تهیه این بخش به کتب اصلاحات بازاریابی مراجعه کردم و با بیش از صد صفحه اصطلاح مواجه شدم. به این نتیجه رسیدم که نمیتوان تمام اصطلاحات سئو را در یک مقاله گنجاند. بنابراین بهتراست اصطلاحاتی را معرفی کنم که کاربرد بیشتری دارند.
اصلاحات پر کاربرد بازاریابی آنلاین در سئو:
 
    بازارایابی ( Marketing)
    بازاریابی شبکه های اجتماعی (Social marketing)
    بازرایابی کمپین های ایمیلی (email campaign)
    بازاریابی محتوا (Content marketing)
 
بازاریابی:
 
بازاریابی در سئو به معنای یافتن مخاطب واقعی برای محتوای تولید شده در سایت است.
بازاریابی شکبه های اجتماعی:
 
انجام فعالیت های بازاریابی در شبکه های اجتماعی مانند تویتر و فیسبوک و... میباشد.
بازاریابی ایمیلی:
 
بازاریابی از طریق ارسال ایمیل به کاربرانی که برای دریافت ایمیل از محصولات جدید ثبت نام کرده اند.
بازاریابی محتوا:
 
تولید و عرضه محتوا با ارزش و در ارتباط با کالا و خدمات تولید شده به منظور جذب مخاطب بیشتر.
 
    کلیه اصلاحات مربوط به آنالیز سایت
 
با توجه به اینکه حداقل ده نرم افزار درجه یک برای آنالیز سایت وجود دارد. توضیح تمام اصلاحات موجود در این نرم افزار ها خود به چندین کتاب نیاز دارد. بنابراین در این قسمت هم تنها به چند اصطلاح بسیار پر کاربرد در این زمینه اشاره می کنیم.
 
    گوگل آنالیتیکس
    گوگل تگ منیجر
    ترافیک (Traffic)
    نرخ از دست دادن مخاطب(Bounce Rate)
    جستجو در سایت توسط ربات های موتورهای جستجو (Crawl)
    عدم توان جستجوی بخشی از سایت توسط ربات های موتورهای جستجو (Crawl Errors)
 
گوگل آنالیتیکس:
 
ابزاری برای بررسی های کامل سایت. این ابزار توسط گوگل ایجاد شده است.که ایران را تحریم کرده است. بدلیل عدم امکان نصب ابزار های دورزدن تحریم ها بر روی سرور (طبق قوانین سازمان تنظیم قوانین مقررات ارتباطات رادیویی) از سایت های جایگزین گوگل آنالیتیکس برای آنالیز سایت استفاده میشود.
گوگل تگ منیجر
 
ابزاری برای آنالیز رفتار مخاطب است که توسط گوگل ایجاد شده است. این ابزار نیز اکنون به دلیل تحریم ایران قابل دسترس نیست.
ترافیک (Traffic):
 
در سئو به معنی تعداد کاربری است که به سایت مراجعه می کنند. ترافیک میتواند واقعی و یا مصنوعی باشد. ترافیک واقعی خود به دو بخش ترافیک منجر شده با خرید و ترافیک عدم منجر شده به خرید تقسیم میشود.
نرخ از دست دادن مخاطب (Bounce Rate)
 
در صورت بروز مشکل در روند خرید از سایت مشتریان به خریدار تبدیل نمیشوند. این موضوع را با نرخ خروج مخاطب اندازه گیری می کنند.
جستجو توسط ربات های گوگل (Crawl):
 
این اصلاح که گاهی در فارسی به آن خزیدن میگویند. عبارت است از سنجش تمام زیر شاخه های سایت توسط موتورهای جستجو.
عدم توان بررسی قسمتی از سایت (Crawl Errors)
 
صاحبان سایت و نرم افزارهای موبایلی گاهی به گوگل اجازه دسترسی به پوشه هایی را نمی دهند در این حالت گوگل به شما یک Crawl Error بازگردانی می کند. نکته : اگر پوشه جاوا اسکریپت و مانند آن را از دسترس گوگل خارج کنید با مشکل سئو مواجه میشوید.
اصطلاحات پر کاربرد مربوط به کمپین های تبلیغاتی
 
    کمپین ایمیلی
    کمپین فیسبوکی
    کمپین شبکه های اجتماعی
    کمپین تبلیغاتی گوگل (PPC)
 
کمپین ایمیلی:
 
تبلیغات در ایمیل که در بالا نیز معرفی شده است.
کمپین فیسبوکی:
 
در این کمپین از کلیه مخاطبان خود دعوت می کنیم که به صفحه ما بیایند و کالا و یا خدمات جدید ما را مشاهده و به اشتراک بگذارند.
کمپین شبکه های اجتماعی:
 
در این کمپین ها بنر های تبیلغاتی ایجاد و در سرتاسر شبکه های اجتماعی منتشر میشود.
کمپین تبلیغ گوگل (PPC):
 
با پرداخت مبلغی به گوگل سایت در لینک اول گوگل قرار می گیرد و به با هر کلیک مبلیغی از حساب سایت کم میشود.
که بهتر است این کار را به یک متخصص سئو بسپارید.

چاپ این بخش

  زیرنویس فارسی
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 27-03-2018, 05:14 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

زیرنویس نوشتار گفته‌ها یا ترجمه‌ی یک فیلم، مستند، مجموعه تلویزیونی و... می‌باشد که از زبان بیگانه (و برای ناشنوایان و کم‌شنوایان از زبان اصلی) و اصلی گویندگان برنامه نمایشی به صورت متن نوشته شده و معمولاً در زیر نمایشگر ظاهر می‌شود.
فناوری رایانه‌ای و زیرنویس
مروزه مترجم‌هایی که در زمینه زیرنویس کردن برنامه‌های نمایشی کار می‌کنند با رایانه‌هایی تخصصی که مجهز به نرم‌افزارها و سخت افزارهای ویژه هستند مبادرت به زیرنویس کردن می‌نمایند. تنظیمات گویندگان برنامه نمایشی و نوشته‌های زیرنویس شده، با رایانه‌ها هماهنگ می‌شوند. در این سامانه‌های رایانه‌ای تصاویر به روش دیجیتالی تصویر به تصویر در رایانه ذخیره می‌شوند و قابل دسترس برای مترجم می‌باشند. با این شیوه زیرنویس‌ ها، دقیقاً در هنگام سخن گفتن گویندگان ظاهر می‌شوند.
انواع زیرنویس‌ها
زیرنویس‌ها به دو گونه‌اند یا بر روی فیلم حک شده‌اند یا جدا از فیلم هستند که در فایلی جداگانه زیرنویس قرار می‌گیرد در فرمت‌های جدیدتر فیلم مانند mkv قابلیت الصاق چند زیرنویس به فیلم موجود است که بیننده در صورت تمایل زیرنویس مورد نظر را انتخاب یا آن را خاموش می‌کند
زیرنویس‌ها عموماً با پسوند srt موجود می‌باشند هر چند با پسوندهای دیگر چون smi ،sub/idx و ... نیز موجودند ولی اصلی‌ترین و رایج‌ترین نوع زیرنویس srt می‌باشد. نحوه خواندن این زیرنویس‌ها در کامپیوتر توسط نرم‌افزارهای حرفه‌ای پخش فیلم صورت می‌گیرد که از معروف‌ترین و با کیفیت‌ترین آن‌ها می‌توان به پوت‌پلیر، کی‌ام پلیر، مدیا پلیر کلاسیک، وی‌ال‌سی مدیا پلیر و... اشاره کرد نحوه قرار گرفتن این زیرنویس‌ها روی فیلم باید نام فایل زیرنویس خود را هماهنگ با فیلم کنید برای مثال به صورت زیر
filename.mkv
filename.srt
یا موقع باز کردن فیلم زیرنویس را بر روی صفحه پخش کننده دِرَگ نمایید، هر چند بهترین راه همان هم نام کردن است در این روش بسیاری از پلیرها و تلویزیون‌ها که قادر به پخش این نوع فایل‌های ویدیویی هستند می‌توانند زیرنویس را نمایش دهند

نرم‌افزارهای ترجمه زیرنویس مترجمان این گونه فیلمها از نرم‌افزارهای خاصی برای ترجمه استفاده می‌کنند و در نهایت آن را باپسوند مورد نظر ذخیره می‌کنند که معروفترین این برنامه‌ها می‌توان به subtitle workshop, subtile editor و... اشاره کرد این برنامه‌ها امکان زمان بندی و نگارش ترجمه را به عهده دارند.
مترجمان
مترجمان این نوع فیلم‌ها ترجمه خود را بر دو اساس انجام می‌دهند یک اینکه بر اساس شندیه‌ها صورت می‌گیرد یعنی با توجه به صحبت‌های گوینده و آنچه می‌شنوند صورت می‌دهند که به این نوع ترجمه‌ها شنیداری می‌گویند و دوم بر اساس یک زیرنویس دیگری از آن فیلم به زبانی که مترجم مسلط است که عموماً زبان انگلیسی است صورت می‌گیرد که روش دوم کیفیت بهتری نسبت به روش نخست دارد به شرط آن که کیفیت زیرنویس منبع خوب باشد البته بسته به قدرت مترجم در ترجمه در هر دو مورد کیفیت متغیر می‌باشد.
در کار ترجمه مترجم‌ها یا به صورت انفرادی یا گروهی کار می‌کنند بدین صورت که فرد متعلق به هیچ گروهی نیست یا فرد مترجم در یک گروه که در ترجمه فیلم شناخته شده‌اند ترجمه‌های خود را ارائه می‌دهد.
موازی‌کاری در زیرنویس‌ها
موازی کاری در زیرنویس‌ها بدین معنی است که چند مترجم برای ترجمه یک فیلم داوطلب می‌شوند و باعث می‌شود برای چند فیلم چند زیرنویس از مترجم‌های مختلف موجود باشد از مهمترین فعالیت گروه‌های ترجمه جلوگیری تا حتی‌الامکان از این موازی‌کاری‌هاست تا مترجمان بتوانند به ترجمه فیلم دیگری پرداخته و فیلم‌های بیشتری ترجمه شوند.
بهترین وبسایت برای دانلود زیرنویس فارسی سایت سابناک میباشد

چاپ این بخش

  فرش 700 شانه کاشان
ارسال‌شده توسط: mobilefile - 26-03-2018, 10:26 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

طرح های مختلف فرش گذشته از این که فرش مورد نظر فرش 1200 شانه کاشان باشد یا فرش مشهد - فرش اصفهان باشد یا فرش هر جای دیگر از این سرزمین رنگارنگ با نام های مختلف شناخته می شوند در این بخش به اختصار توضیح داده شده و تشریح خواهند شد
طرحهای دارای صورت : این طرح ها شامل موارد « طرح آدمکی یا ملا نصرالدینی، طرح حیوان دار، طرح صورتی، طرح لیلی و مجنون، طرح ماهی» می باشند.
طرح آدمکی یا ملا نصرالدینی: ترسیم هایی از تصاویر و شکل انسان بصورت تنها یا سوار بر اسب و سایر حیوانات در این نوع طرح فرش، با حالت های مختلف همچون مجالس بزم و شادی و رزم و مبارزه یا در حال گذر و … دیده می شود.
طرح حیوان دار :تصویر شالوده این طرح ها اندام یا سر حیواناتی از قبیل بزکوهی، اسب، شیر، سگ، قوچ یا پرندگانی مانند عقاب، کبوتر و کبک است که با هدف بیان ویژگی های برجسته شجاعت، نجابت، وفاداری و… در روش های مختلف در فرش بافته می‌شود اصالت این نوع طرح ها مربوط به دست بافت ها عشایر و مردم روستا بوده و از آن برگرفته شده است.
 
[caption id="attachment_3856" align="alignright" width="213"][عکس: somayeh-visual-illustrations-213x300.jpg] نقوش تصویری[/caption]
تعدادی از انواع طرح های حیواندار به قرار زیر می باشند:
طرح جانوری، طرح درختی حیواندار، طرح شاخ ‌گوزن، طرح لاک‌پشتی، طرح خرچنگی، طرح شاپرکی،  طرح اژدها که از طرحهای دارای صورت می باشند.
 طرح صورتی: در طرح صورتی، نقش حقیقی و یا خیالی صورت انسان به روش های گوناگون بر روی فرش بافته خواهد شد که به گروه های زیر تقسیم بندی شده و شناخته می شود.
گروه اول از انواع طرح های صورتی شامل صور افراد شهیر و صاحب منصب و نفوذ مانند پادشاهان و حکام است. این گروه از جهت تنوع، ترکیب بندی ها و حالات صاحبان نقش ها، بیشترین تعداد را به خود اختصاص داده است. علت وفور این گروه در میان طرح های صورتی نیز عیان است که همان قدرت و تموّل صاحبان جلال و شوکت و مال و منال بوده است.
گروه دوم طرح های صورتی نقش هنرمندان، جنگجویان و عشاق معروف می باشد این قشر از جامعه بعلت شهرت و محبوبیتشان نقل سخن محافل بوده و طرح های آن ها نیز طرفداران خاص خود را داشته است.
گروه سوم طرح های صورتی تصاویر افراد موجود در نقش ساختمان های ابنیه و آثار تاریخی مذهبی و ملی است چهره های برجسته ملی و مذهبی همیشه جزء صور قابل توجه نقش بسته بر این نوع طرح ها بوده اند.
 طرح لیلی و مجنون:  در فرش های مختلف مانند فرش 700 شانه کاشان روایت تصویری عشق لیلی و مجنون بر روی فرش ها نیز به واسطه شهرت و قدرت عشقشان جایگاه خاصی را به خود اختصاص داده که بگونه ای درشت، طرح صورت زن و مردی در کنار هم را به نمایش می گذارد. جزئیات چهره آن ها قابل روئیت است و اغلب برای قالب عکس و پشتی استفاده می شود.
 طرح ماهی:  اساس نقش و پایه طرح ماهی یک شکل لوزی منقش به گل و پره‌های فلکی می باشد گل و پره های چرخ و فلکی در چهار طرف لوزی قرار دارند. در بالا و پایین پره‌های چرخ و فلک مذکور در چهار طرف لوزی گل های رنگارنگ زیبا قرار می‌گیرد این الگوها در کل نقشه فرش تکرار می‌شوند. پس از اسلام، نقشمایه ماهی در این طرح ها به گل و برگ تبدیل شده و از آن زمان  بافندگان از ترسیم نقوش حیوانات در فرش خود داری نمودند.
از انواع طرح ماهی می‌توان به طرح ماهی درهم، ماهی زنبور و ماهی هرات اشاره کرد. که میتوان برای فرش کاشان استفاده نمود.
طرح فرش بخشی مهم و اساسی در صنعت و هنر فرش بافی  به حساب می آید. در کنار عوامل مهمی که بر  اعتبار و ارزش فرش تاثیرگذار است، طرح فرش نقشی کلیدی داشته و اصالت و هویت ملی یک فرش از روی نقشه آن شناخته می‌شود.
یکی از انواع بسیار مختلف طرح فرش، طرح بوته ای است که الهام گرفته از درخت سرو می باشد. بوته های سرکج فرش ايران که به بوته جقه شهرت يافته است، در طرح های بوته ای به اندازه و اشکال مختلف به چشم می خورد. طرح بوته ای نیز انواع گوناگونی دارد که از معروف ترين طرح های بوته ای می توان بوته جقه، بوته شاخ گوزن، بوته ترمه، بوته سرابندی، بوته خرقه اي، بوته قلمکار اصفهان، هشت گل، بوته کردستانی يا هشت بوته ، بوته مير شکسته، بوته لچک ترنج، بوته سنندج، بوته افشاری، بوته بازوبندی و بوته بادامي را نام برد.
همان طور که گفته شد طرح بوته‌ای یک طرح فرش ایرانی است که در فرش کاشان نیز استفاده میشود. و بر اساس شکل و خطوط فرعی که در آن به کار رفته است دارای انواع گوناگونی هستند. بعضی از طرح های بوته ای عبارتند از :

  • طرح های سنتی ایران متعلق به طایفه افشار را طرح بوته افشاری می نامند. طرح این نقش دارای نقش مرغ ترنجی با زمینه یک رنگ است که در واقع طرح و نقشه خاص قالیچه‌های افشاری می باشند.
  • طرح بوته جقه‌ای پیرامون تفسیر این نقش گفته اند طرح درخت سروری است که در نتیجه باد سر خم کرده است یا شکل مرغی است که سر خود را در سینه فرو برده و یا زنی است که چادر بر سر دارد جقه نام بوته کوچکی است که در کنار بوته اصلی طراحی می‌شود.
  • یکی از طرح های مشابه طرح بوته جقه، طرح بوته کرمان است. طرح بوته کرمان شبیه به طرح بوته جقه بوده ولی دارای زمینه سبز سیر می باشد و همچنین به شکلی بلند و باریک تر از بوته جقه است.
  • طرح بوته کشمیر: با بوته جقه
  • نقش مایه اصلی یکی از طرح های فرش طرح بوته کاج است. طرح بوته کاج همان طور که از نامش پیداست شبیه به میوه درخت کاج است که برخی آن را به آتش مقدس کاج ، بادام ، گلابی ، کیسه چرمی و مشت بسته نیز نسبت داده‌اند.
  • بوته‌ای که شبیه بادام است را به عنوان طرح بوته بادامی می شناسند. گل ها در طرح بوته بادامی بسیار ریز بافته می‌شوند.
  • همان گونه که از نامش پیداست، طرح بوته بازوبندی نقشی است که از بازو بند یا گردن بند و یا کمربندهایی که در گذشته ایرانیان به پهلوانان هدیه می‌کرده‌اند، الهام گرفته شده است.
  • به طرح بوته‌ای که شبیه به شکل کاج متوسط می‌باشد، طرح بوته ترمه‌ای می گویند.
  • طرح بوته خرقه‌ای طرح دیگری از انواع طرح های بوته ای است. طرح بوته خرقه‌ای شبیه به طرح بالا بوده اما در مقایسه با طرح بوته ترمه ای این طرح دارای بوته‌های بزرگتر می باشد.
  • یکی از طرح های بوته ای، طرح بوته دو قلو است که در آن همان گونه که در نامش پیداست دو بوته به اندازه هم در کنار یکدیگر هستند.
  • ماهی به دلیل محبوبیتش همواره یکی از مدل های طراحی و نقاشی محسوب می شود. با تجسم و دقت در طرح بوته ماهی می توان یک یا چند بوته شبیه به ماهی را مشاهده نمود. این بوته های ماهی شکل معمولاَ در حاشیه فرش قرار داده و دیده می شوند.
  • یک طرح فرش جالب، طرح بوته مادر و بچه می باشد. در این طرح می توان دو بوته را بدین صورت مشاهده کرد که نقش بوته کوچکی در درون بوته بزرگ وجود دارد. به علت قرارگیری دو اندازه متفاوت بوته در درون یکدیگر این طرح را طرح بوته مادر و بچه نام گذاری کرده اند.
  • طرح بوته سنندجی
  • طرح بوته شاخ گوزن
  • طرح بوته شاخ و برگی
  • بعضی طرح ها نظیر طرح بوته عنابی، بوته جوجه‌ای، بوته قباد خانی و بوته صوفی ، بوته محلی بوده و شناخته شده و معروف نمی باشند.
  • اگر قصد برشمردن طرح های ریز را داشته باشیم، یکی از طرح ها ی ریز طرح بوته ریز است.
  • در طرح درختی گلدانی از نقوش درختان الگو گرفته و نقش مایه اصلی این طرح را ساخته اند. در این طرح اشکال درختان و گلدان ها نقشی اساسی دارند.
  • طرح فرش دیگری که بر پایه طبیعت بنا شده است، طرح جنگلی می باشد. این طرح، طرحی است که جنگل را به همراه تمامی درختان، گیاهان، گل ها، شاخ و برگ ها و جویباران در خود جای می دهد و به نمایش درمی آورد.
  • یکی دیگر از طرح هایی که بر اساس گل پایه گذاری شده است، طرح گل فرنگ نام گذاری گردیده است. در این طرح گل ها نقش مایه اصلی را ایفا می کنند. در طرح گل فرنگ که از از دوان قاجار متداول شده است، گلهای طبیعی‌، بویژه گل محمدی که از ارتباط نقش و طرح و ابعاد به طبیعت نزدیک است عنصری مهم و کلیدی به حساب می آیند. نقشمایه اصلی این طرح گل می‌باشد که دارای تنوعی زیاد و انواع مختلف ذکر شده ذیل می‌باشد.
۱-گل فرنگ بیجار
۲- گل فرنگ ترنج‌دار
۳- گل فرنگ مستوفی
۴- گل و بلبل . طبق نام گزیده شده برای این طرح می توان طرح بلبلی بر روی گل نشسته را مشاهده کرد.
  • همیشه طرح گیاهان یکی از علاقه مندی های طراحان فرش بوده و می باشد. یکی از طرح های الهام گرفته از طبیعت، طرح گل و گیاه است. اولویت اصلی در طرح گل و گیاه گونه‌های گل و گیاه و شاخ و برگ است که این طرح ها نه فقط به صورت تکی یا در حاشیه بلکه معمولاً نقش مایه‌ها در سراسر متن و حاشیه فرش به صورت تک و ساده پراکنده‌اند. نمونه‌هایی از این طرح ها عبارتند از :
  • طرح پیچک
  • طرح دسته گل
  • طرح کوسه‌ای
  • طرح سعدی خشتی
  • طرح سعدی دسته گلی
  • طرح شاه بلوطی
  • طرح گل اناری
  • طرح گل حنایی
  • طرح گل درشت
  • طرح گل ریز
  • طرح گل سرخ
  • طرح گل و بلبل
  • بعد از طرح گل و گیاهان زیبا نوبت به مجموعه ی کنار هم از آنان می رسد که می توان در طرح منظره و چهارفصل آن را مشاهده کرد. نقش مایه اصلی این طرح ها فصول چهارگانه سال با ویژگی های خاص هر یک از فصول به همراه مناظر طبیعی می باشد. این طرح دارای انواع مختلفی بوده که از انواع این طرح ها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد.
۱- طرح فرش باغی ۲- طرح چهار فصل۳- طرح دورنما ۴- طرح سبزی کاری آبنما ۵- طرح شکارگاه ۶- طرح صورتی ۷- طرح قاب عکس ۸- طرح لیلی و مجنون ۹- طرح مجلسی
[عکس: kashan-carpet-setareh-design-225x300.jpg]

چاپ این بخش

  نقد فیلم The Theory of Everything
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 16-03-2018, 02:06 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

فیلم‌های بیوگرافی در دنیای سینما که قصد ارائه‌ی صحیح یک قصه‌گویی تصویری باورپذیر از داستانی رخ داده در جهان خودمان را دارند، همان‌قدر که می‌توانند تجربه‌های معرکه و دل‌نشینی را تقدیم مخاطبان کنند، شانس بسیار زیادی برای نرسیدن به یک فیلم‌نامه‌ی به درد بخور و تبدیل شدن به اثری خسته‌کننده و خواب‌آور را نیز یدک می‌کشند. در حقیقت، این که فیلم‌ساز دقیقا کدامین بخش‌های زندگی شخصی شناخته‌شده را برای نمایش دادن انتخاب کند، چگونه در عین وفاداری به اتفاقات واقعی، نه یک مستند که یک فیلم سینمایی داستانی بسازد و این که با چه روایت تعریف‌شده‌ای همه‌ی این‌ها را نشان مخاطبانش دهد، مواردی هستند که در کنار یکدیگر، می‌توانند از ساخته‌ی او اثری دوست‌داشتنی یا به دور از محصولات لایق تحسین دنیای هنر هفتم بسازند. «تئوری همه‌چیز» که روایت‌گر زندگی پر فراز و نشیب و مهم یکی از مهم‌ترین دانشمندان جهان یعنی استیون هاوکینگ بزرگ است که ساعاتی پیش جانش را از دست داد، یکی از همان فیلم‌های لایق تماشای زیرژانر بیوگرافی محسوب می‌شود که گرچه بی‌نقص نیست اما قطعا از مناظری گوناگون، باید سازندگانش را ستایش کرد.

شاید نکته‌ی شگفت‌انگیز فیلم، چیزی نباشد جز آن که کارگردان این اثر، قصه‌اش را تماما بر بنیان زندگی عاشقانه‌ی استیون جلو می‌برد
داستان، همان چیزی است که همه‌ی ما سال‌های سال قبل از تماشای فیلم، آن را شنیده بودیم؛ قصه‌ی مرد شکست‌ناپذیری که به خاطر یک بیماری عجیب و غریب تمام اعضای بدنش را آرام‌آرام از دست داد اما با ذهنش، به تمام چیزهایی که از این جهان می‌خواست رسید و دانسته‌ها و تئوری‌هایی را به بشر بخشید که بدون شک در شکل‌گیری تفکرات خیلی از آدم‌ها نسبت به جهان پیرامون‌شان، تاثیرگذار بوده و هستند. با این حال، شاید نکته‌ی شگفت‌انگیز فیلم The Theory of Everything، چیزی نباشد جز آن که کارگردان این اثر، قصه‌اش را تماما بر بنیان زندگی عاشقانه‌ی استیون جلو می‌برد. بیننده، قبل از آن که یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان فیزیک و کیهان‌شناسی تاریخ را بر پرده‌های نقره‌ای ببیند، پسری را می‌بیند که مثل تمام پسرهای دنیا عاشق شده و در عین توجه به تحقیقات و جست‌وجوهای علمی‌اش، با تمام وجود به جِین (فلیسیتی جونز)، عشق می‌ورزد. به همین سبب، استیون قبل از آن که فلج شود، قبل از آن که روی یک ویلچر بیوفتد، قبل از آن که نوشتن «تاریخچه‌ی خلاصه‌شده‌ی زمان» را آغاز کند و قبل از این که با نظریاتش جهان را به آتش بکشد، برای مخاطب تبدیل به یکی دیگر از همان عاشق‌پیشه‌های دیده‌شده در دنیای خودمان و صد البته دنیای سینما می‌شود. به همین سبب، مخاطب با او احساس نزدیکی می‌کند. بعد از این، هم‌ذات‌پنداری اتفاق می‌افتد. سپس نوبت به قرار گرفتن مانعی بزرگ برابر شخصیت اصلی می‌رسد. کارگردان، قصه‌ی بیماری استیون را در شاتی ناراحت‌کننده برای بینندگان فاش می‌کند و تمام! این‌جا، جایی است که سینما در کارش موفق شده و تماشاگر، دیگر قصه‌ی بیان‌شده توسط آن را رها نخواهد کرد.


این وسط، شاید یکی از آن موارد به شدت لایق تحسین حاضر در فیلم زندگی استیون هاوکینگ که در شکل‌گیری این هم‌ذات‌پنداری به مخاطبان کمک کرده، تلاش مداوم فیلم‌ساز برای اسطوره‌زدایی از کاراکتر اصلی داستانش بوده است. در دنیای واقعی، ما فقط کتاب‌های مردی چون هاوکینگ را می‌خوانیم و تنها صحبت‌های بیان‌شده درباره‌ی چگونگی رسیدن او به موفقیت‌های گوناگون را می‌شنویم. همه‌چیز به مانند ستایش کردن یک الهه بی‌نقص است و صرفا، همین‌قدر می‌دانیم که او مردی سختی کشیده است که در برابر جهان تسلیم نشد و در ارتفاعات بلند کوه‌های علم فیزیک گام برداشت و تا می‌توانست، چیزهایی پراهمیت را کشف کرد. در این میان اما همیشه، آن قسمت‌هایی از زندگی که عادی‌تر از این حرف‌ها به نظر می‌رسند، در سخنان مردم گم می‌شوند و به دنبال آن، کم‌کم شخص از جلوه‌ی انسانی ساده‌اش فراتر می‌رود. حالا اگر فیلم‌ساز در همین جو شکل‌گرفته شخص مورد بحث را بشناسد، قطعا اثرش را نیز به همین شکل خواهد ساخت و سعی می‌کند با نمایش اوج موفقیت‌های این فرد، اشک بینندگان را به خاطر مقاومت‌های وی دربیاورد. اما واقعیت زندگی این نیست و سینما، حداقل در چنین فیلم‌هایی، باید به واقعیت وفادار باشد. پس به همین سبب است که در The Theory of Everything، ما شکست‌های استیون را نیز تماشا می‌کنیم و حتی با برخی از شخصی‌ترین ثانیه‌های زندگی او که وی را به مانند ساده‌ترین و شاید در نگاه ما کم‌ارزش‌ترین آدم‌ها تصویر می‌کنند نیز روبه‌رو می‌شویم. همه‌چیز قبل از آن که درباره‌ی موفقیت باشد، درباره‌ی شکست است و کارگردان قبل از یک دانشمند موفق، استیون را به عنوان یک «انسان کاملا عادی به مانند خودمان»، معرفی می‌کند. البته که اگر این اسطوره‌زدایی در قالب داستانی سینمایی‌تر و به دور از بعضی سکانس‌های فعلی فیلم که برخی مواقع حس مواجهه با مستندی از بخش‌های گوناگون زندگی یک آدم را دارند انجام می‌گرفت، نتیجه بارها و بارها شگفت‌انگیزتر از آن‌چه در این زمان می‌بینیم می‌شد اما همین که اثر فرم داستانی کلی‌اش را حفظ کرده و توانسته مابین خود و تماشاگرش به این شکل صمیمیت لازم را برقرار کند، یعنی هیچ‌کس نمی‌تواند به سادگی آن را شکست خورده یا فیلمی پایین‌تر از عالی بداند.

فارغ از این‌ها اما باید پذیرفت که این فیلم‌نامه، این سکانس‌ها و تمام آن‌چه در «تئوری همه‌چیز» برای مخاطبان تصویر شده، بدون اجراهای عالی حاضر در فیلم، بی‌معنا می‌شدند. البته بگذارید این را بگویم که فلیسیتی جونز، چارلی کاکس، دیوید تیولیس و امیلی واتسون، به عنوان چندتا از اصلی‌ترین افراد حاضر در این فیلم، اشخاصی هستند که می‌شود کارشان را با لفظ «عالی» توصیف کرد و حضورشان در فیلم را ارزشمند دانست اما موضوع چگونگی نقش‌آفرینی ادی ردمین، به طور کلی در سطح و جلوه‌ی متفاوتی باید دنبال شود! نمی‌خواهم صرفا با بیان کردن این که ردمین در نقشش درخشیده، کاری را که برای این فیلم انجام می‌دهد پایین‌تر از حد صحیح آن توصیف کنم اما دلم می‌خواهد این‌گونه بگویم که امکان ندارد کسی بتواند حتی برای یک ثانیه، The Theory of Everything را بدون حضور وی در مرکزیت غالب شات‌های آن تصور کند. او از همان لحظات آغازین تا ثانیه‌های پایانی فیلم، همه‌ی آن چیزی است که باید باشد. آن‌قدر واقعی که می‌شود وی را دید و عادی بودنش، مریض شدنش و افتادنش به تمامی آن وضع و حالات را باور کرد. این سطح از بازیگری، همان چیزی است که یک فیلم بیوگرافی خاص به مانند اثر مورد بحث‌مان، شدیدا برای کامل شدن آن را احتیاج دارد و صد البته، به حق و با انصاف، جوایز گوناگونی از جمله اسکار بهترین بازیگر سال را تقدیم یک نقش‌آفرین هنرشناس می‌کند.
ادی ردمین، از همان لحظات آغازین تا ثانیه‌های پایانی فیلم، همه‌ی آن چیزی است که یک نقش‌آفرین تمام‌عیار سینمایی باید باشد
شاید یکی از عیوب انکارناپذیر حاضر در فیلم، به ترجیح داده شدن کمیت به کیفیت توسط سازندگان اثر مربوط بشود. «تئوری همه‌چیز»، از آن‌جایی که قصد روایت کردن بازه‌ی نسبتا گسترده‌ای از زندگی هاوکینگ را دارد، گاهی وقت‌ها دست مخاطب را می‌گیرد و خیلی سریع بین بخش‌های مهم زندگی این فرد، جابه‌جایش می‌کند. همان‌گونه که گفتم این موضوع هرگز آن‌قدرها بزرگ نشده که فرم داستانی اثر را خراب کند و فیلم‌نامه هنوز هم فرصت درخشیدن و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری در بیننده را به وفور دارد ولی واقعیت آن است که اگر نویسنده‌ی اثر به مانند این جنس از فیلم‌نامه‌های آرون سورکین، بخش خاصی از زندگی هاوکینگ را پیدا می‌کرد، شاید می‌توانست زیباتر و عمیق‌تر از جلوه‌ی فعلی، به افکار، اندیشه‌ها و وجودیت این فرد نفوذ کند. بله، آن‌گونه دیگر ما چنین گستره‌ی بزرگی از زندگی این دانشمند بزرگ را تماشا نمی‌کردیم اما اگر از من بپرسید، این موضوع آن‌قدرها هم اهمیتی ندارد. چون این قصه را با تمام جزئیاتش می‌شود داخل کتاب‌ها و مقالات هم خواند و فقط تصویرسازی و عناصر سینمایی از آن یک اثر بلند داستانی ساخته‌اند اما برای نمونه Steve Jobs و The Social Network، آثاری از جهان هنر هفتم هستند که در هیچ مدیوم دیگری، حتی چیزی که بتواند جنس کلی احساسات جریان‌یافته در آن‌ها را انتقال دهد، نمی‌توان پیدا کرد.

اگر دل‌تان نگاه کردن به بخش‌هایی از زندگی مردی به واقع بزرگ، محترم و تاثیرگذار را می‌خواست، حتما «تئوری همه‌چیز» را نگاه کنید
فیلم The Theory of Everything، کارگردانی به اسم جیمز مارش دارد. کسی که در سال ۲۰۰۸ سینماشناس بودنش را در قالب مستندی ارزشمند با نام Man on Wire، نشان همگان داد و پیش‌تر از ساختن «تئوری همه‌چیز»، اعتبار سینمایی‌اش را اثبات کرده است. با این حال، شاید در این فیلم بشود برخی از بهترین قاب‌بندی‌های او در دوران کاری‌اش را دید و تحسین کرد. مثلا به آن شاتی از فیلم که استیون را روی زمین و صفحه‌ی شطرنجش را روی صندلی نشان‌مان می‌دهد نگاه کنید. این‌جا، تمام آن دیالوگ‌های رد و بدل شده مابین هاوکینگ و پزشکش، مقابل چشمان مخاطب ظاهر شده‌اند. چرا که در آن گفت‌وگو، ما می‌شنویم که پس از رسیدن استیون به این باور که تمامی بدنش به زودی فلج خواهد شد، او از دکتر می‌پرسد که آیا به مغزش نیز آسیبی خواهد رسید و پزشک می‌گوید که نه، این بیماری به افکار تو صدمه‌ای نخواهند زد. این‌جا نیز کارگردان بدن استیون را به حالت رنجوری روی زمین نشانده و شطرنج، یک ورزش کامل ذهن که انسان را به یاد استفاده کردن از فکرش می‌اندازد را روی صندلی قرار داده است و این‌گونه، برتری افکار این مرد به تمام داشته‌های دیگرش را نشان‌مان می‌دهد. سکانسی که شاید هرگز موقع تماشای آن، این دقت و زیبایی‌اش را درک نکنیم اما قطعا روی ناخودآگاه‌مان تاثیر می‌گذارد. پس همین بس که فیلم از این‌گونه سکانس‌ها کم ندارد و آن‌قدر از دکوپاژهای زیبا پر شده، که همیشه می‌شود تصاویر به ظاهر ساده‌اش را نیز در اوج لذت تماشا کرد. با این اوصاف اگر دل‌تان نگاه کردن به بخش‌هایی از زندگی مردی به واقع بزرگ، محترم و تاثیرگذار را می‌خواست، حتما «تئوری همه‌چیز» را نگاه کنید. مردی که بر طبق گفته‌ی پزشکان کاربلد، باید بیش از پنجاه سال قبل زندگی‌اش تمام می‌شد اما همین چند ساعت قبل، همین تازگی و وقتی که قله‌های گوناگونی از خواسته‌هایش را فتح کرده بود، در اوج عزت از دنیا رفت.
دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  نقد فیلم hellboy
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 15-03-2018, 11:55 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

از آن‌جایی که این روزها، تعداد زیادی از مخاطبان در حال ستایش کردن برنده‌ی چهار اسکار سال ۲۰۱۸ یا به عبارت بهتر، برترین فیلم سال از نگاه آکادمی علوم و هنرهای سینما هستند، شاید نگاه انداختن به یکی دیگر از آثار بزرگی که سازنده‌ی آن ساخته‌ی سینمایی نویسندگی و کارگردانی‌شان کرده، یکی از بهترین کارهای ممکن باشد. آن هم اثری که شاید بتوان هنگام پیش‌روی لحظاتش نقاط بسیار زیادی برای تحسین کردن یافت و لیاقت بررسی شدن و زیر ذره‌بین رفتن را سال‌ها است که یدک می‌کشد. Hellboy، به عنوان ساخته‌ای که می‌شود آن را ابرقهرمانی، درام، احساسی، آخرالزمانی و خیلی چیزهای دیگر دانست، یکی از بهترین ساخته‌های حاضر در کارنامه‌ی درخشان گیرمو دل تورو به حساب می‌آید. فیلمی درباره‌ی کودکی عجیب و غریب که برحسب یک اتفاق در سال‌ها قبل پا به زمین گذاشت و با این که ظاهرش بی‌شباهت به شیاطین نبود، یک انسان تصمیم گرفت او را دوست داشته باشد. کانسپتی که نه تنها بارها و بارها در دنیای آثار دل تورو و شاید از همه‌ی آن‌ها پر رنگ‌تر وسط ثانیه‌های فیلم آخرش یعنی The Shape of Water بررسی شده، بلکه همیشه در قسمت فانتزی هنر هفتم و حتی جهان ادبیات، به عنوان یکی از اصلی‌ترین موضوعات، حضور پیدا کرده است. چرا که آدم‌ها در جلوه‌ی این محبت‌های ناشناخته، همیشه فرصتی برای دیدن خودشان داشته‌اند. چون همیشه انسان‌هایی بوده‌اند که لایق احترام بودن هر شکل و حالتی از عشق را به واسطه‌ی شنیدن قصه‌ی «دیو و دلبر»، درک کرده باشند.
 
Hellboy، به عنوان ساخته‌ای که می‌شود آن را فیلمی در ژانرهایی گوناگون دانست، یکی از بهترین ساخته‌های حاضر در کارنامه‌ی درخشان گیرمو دل تورو به حساب می‌آید
در میان همه‌ی این حرف‌ها اما «پسر جهنمی»، به مانند تمام آثار دیگر دل تورو، نه یک فانتزیِ کاملا فاصله گرفته از جهان شناخته‌شده‌ی دور و اطراف‌مان، که شبیه به قصه‌ای ترکیب‌شده از درام‌های ظاهرا واقع‌گرایانه و تلخ و شیرین با تخیلاتی است که حضورشان در دنیای تصویرشده توسط فیلم‌ساز را می‌توانیم در آغوش بگیریم و درک کنیم. دقیقا به مانند همان چیزهایی که در «هزارتوی پن» (Pan's Labyrinth) یا در نگاه من بزرگ‌ترین اثر کارگردانی‌شده توسط این فیلم‌ساز دوست‌داشتنی و صاحب سبک دیدیم، این‌جا هم شاهد داستانی هستیم که روایت شدنش را گاهی وسط سکانس‌های باورپذیری از نبرد انسان‌ها با یکدیگر و گاهی موقعِ مبارزه کردن یک موجودِ قرمزرنگِ انسان‌مانندِ متولدشده در جهنم (!) با هیولاهایی لزج و اعصاب‌خوردکن، دنبال می‌کنیم. این وسط، البته نباید از این گذشت که در Hellboy، بیشتر از «شکل آب» و «هزارتوی پن»، عنصر فانتزی را در تمامی تصاویر داریم و لحظات واقع‌گرایانه را به نسبتی کمتر در مقایسه با آن آثار، مشاهده می‌کنیم. هرچند به هیچ عنوان نباید فکر کنید که این موضوع، به ضرر اثر تمام شده. چون از آن‌جایی که دل تورو خوب فانتزی گفتن را می‌داند و با عناصر این ژانرِ پرطرفدار به بهترین شکل ممکن آشناست، کاهش بار درام‌های واقع‌گرایانه در قصه، فقط سبب آن می‌شود که فیلمی متفاوت با مابقی آثار بزرگ او اما شاید به همان اندازه ارزشمند را مشاهده کنیم. فیلمی که هم قصه‌گویی جذب‌کننده و سرگرم‌کننده‌ای برای مخاطبان عامش دارد، هم کافی است اندکی سینماشناس و از آن مهم‌تر فانتزی‌شناس باشید تا تک به تکِ نقاط فوق‌العاده و عمیقش را لمس و احساس کنید.
[عکس: 6a1647dd-8180-4814-84f3-e5c95bdfadef.jpg]
[عکس: 38a7b809-eb33-468d-b848-ef7120880d9f.jpg]
اما این قابل لمس بودنی که بارها و بارها هنگام تماشای «پسر جهنمی» آن را احساس کردم، بیش ار هر چیز، به شخصیت پردازی کمال‌گرایانه و حقیقتا متفاوت دل تورو در این اثر، بازمی‌گردد. شخصیت‌پردازی جذابی که به جای آغاز کردن از صفر و تبدیل شدن به چیزی متفاوت با کلیشه‌ها، با شروع کردن از کلیشه‌ها و شکستن‌شان، به سرانجام می‌رسد. به عبارت بهتر، همه‌ی کاراکترهای حاضر در قصه‌ی Hellboy، در جلوه‌ی اول، مطلقا شبیه به نسخه‌ای دیگر از افرادی مشابه خودشان در دنیای فیلم‌های سینمایی هستند. ابتدای کار، هم خود پسر جهنمی چیزی بیشتر از یک غول بی شاخ و دمِ به ظاهر بی‌احساس و عصبانی نیست و هم دیگر شخصیت‌های فیلم را انگار هزار بار دیگر وسط شات‌هایی گوناگون از جهان سینما دیده‌ایم. اما در ادامه‌ی قصه، وقتی این شخصیت‌ها با قرار گرفتن در برابر دشمنان متفاوت‌شان و ایستادن در رئوسِ مختلفِ روابطی احساسی و پررنگ در پیرنگ اصلیِ داستان فیلم، کم‌کم از این جلوه‌های کلیشه‌ای‌شان فاصله می‌گیرند، ناگهان به خودمان می‌آییم و می‌بینیم چه‌قدر با این افراد احساس نزدیکی می‌کنیم. این در حالی است که اگر شخصیت انسان‌مانند اما هیولاواری مثل Hellboy، از همان دقایق اولیه قرار بود پردازشی مشابه با قهرمانان دیگر سینمایی را تجربه کند، نه تنها هرگز او برای‌مان از قالب تصویری‌اش خارج نمی‌شد، بلکه همواره در کنار تمام تعاریفش، وی را به عنوان چیزی کاملا متفاوت با یک انسان و یک ابرقهرمان که می‌شود با او هم‌ذات‌پنداری، کرد می‌دیدیم. ولی همان‌گونه که گفتم، چون دل تورو با شکستن قالب ظاهری شخصیتش و تمام کلیشه‌های نشان‌داده‌شده در سکانس‌های آغازین قصه شخصیت‌پردازی کرده، ما هم در انتهای کار، دقیقا به مانند یک انسان دیگر پسر جهنمی را می‌شناسیم و برای تمامی باورها و احساساتش، ارزش قائل می‌شویم. با همه‌ی این‌ها، متاسفانه نمی‌توان این حقیقت که موضوع مورد بحث، به هیچ عنوان برای کاراکترهای منفی داستان اتفاق نیوفتاده را انکار نکرد. چون آنتاگونیست‌های حاضر در این قصه، نه فقط در آغاز که در میانه و پایان هم چیزی بیشتر از موجوداتی تک‌بعدی و و محدودشده به ظاهرشان نیستند و در هیچ ثانیه‌ای از فیلم، نمی‌توانید آن‌ها را به عنوان چیزی بالاتر از یک نقاشی کلیشه‌ای فانتزی و آشنا، بشناسید.
[عکس: 1952e700-7da2-4806-bede-7af42c29b746.jpg]
یادگیری‌های کارگردان از آثار سینمایی دیگر برای خلق «پسر جهنمی»، هرگز در حد و اندازه‌ای نبوده که بخواهید یگانگی نهایی فیلم پیش روی‌تان را زیر سوال ببرید
فارغ از این موارد اما یکی از بهترین ویژگی‌های اثر عالی دل تورو، دقیقا همان‌طور که در نقاط آغازین مقاله اشاره‌ی کوتاهی کردم، چیزی نیست جز آن که در «پسر جهنمی»، ما با یک اثر طبقه‌بندی‌شده در زیرژانری به خصوص مواجه نیستیم و به فیلمی نگاه می‌کنیم که همزمان می‌توانیم با دسته‌بندی کردنش در سبد فیلم‌های متفاوت دیده‌شده در دنیای هنر هفتم، وقت گذاشتن برای دیدن آن را به افراد بیشتری توصیه کنیم. چون حتی اگر از فانتزی‌دوستان که با ندیدن این فیلم، چیزهای مهم و زیادی را می‌بازند بگذریم، دوست‌داران سینمای ابرقهرمانی و شاید از آن مهم‌تر، طرفداران فیلم‌های عاشقانه‌ی متفاوت را نیز باید جزو اصلی‌ترین مخاطبان Hellboy به حساب بیاوریم. فیلمی به مرکزیت یک ابرقهرمان بی‌کله و متفاوت، که نیروهایش به جای ارتباط داشتن با جادوها یا تکنولوژی‌های ناشناخته، مربوط به قدرت بدنی فوق‌العاده‌ای می‌شوند که با یک نگاه به او، متوجه حضورش در بدن این مرد سرخ‌رنگ و خفن می‌شوید! قدرت بدنی فوق‌العاده‌ای که هر بار در یک جلوه‌ی به خصوص و متفاوت با قبلی برای‌تان نمایش داده می‌شود و کاری می‌کند که موقع تماشای خیلی از سکانس‌های اکشن فیلم، نتوانید چگونگی به پایان رسیدن جنگ‌ها را پیش‌بینی کنید. در عین حال، نمی‌خواهم بگویم که «پسر جهنمی»،  قصه‌ای آموزش‌دیده از کهن‌الگوها نیست و در لحظات این فیلم، فقط قرار است سکانس‌هایی اوریجینال و غیر قابل حدس را تماشا کنید. اتفاقا نه. این‌جا، فیلم‌سازیِ دل تورو مشخصا به حد و اندازه‌ی جهان‌آفرینی بی مثل و مانندش در «هزارتوی پن» نرسیده و هنوز، می‌توانید وفاداری غیر قابل انکارش به دنیایی از فیلم‌های دیگر سینما را احساس کنید. البته این اصلا به ضرر فیلم هم تمام نشده و یادگیری‌های او از آثار سینمایی دیگر، هرگز به حد و اندازه‌ای نبوده که بخواهید یگانگی نهایی فیلم پیش روی‌تان را زیر سوال ببرید.
[عکس: 50ce9a52-effe-4e1b-b3b1-9f810ff97e65.jpg]
میان همه‌ی نکات مثبت و منفی حاضر در قصه‌گویی‌های سینمایی فیلم‌ساز مکزیکی و دوست‌داشتنی‌مان، طراحی صحنه‌ها و تمام عناصر تصویری دیگر، یکی از آن چیزهایی است که همیشه می‌توانیم این فیلم‌ها را به خاطرشان ستایش کنیم. از آثار نه‌چندان کامل و مشکل‌داری مثل Crimson Peak گرفته تا پرجایزه‌ترین ساخته‌ی او یعنی The Shape of Water (که می‌توانید نسخه‌ی ساده‌تر هیولای اصلی حاضر در داستانش را این‌جا و در Hellboy ببینید)، همه و همه از مناظر تصویری گوناگون، از طراحی صحنه و دکوپاژهای معرکه‌ی کارگردان گرفته تا نورپردازی‌ها و سایه‌زنی‌های به اندازه و زیبایی که موقع مواجهه با سکانس‌پردازی‌های این ساخته‌های سینمایی خواستنی مشاهده می‌کنیم، همه و همه، همیشه جزو جدی‌ترین نقاط قوت آثار دل تورو بوده‌اند. چون او مشخصا، قصه‌هایش را با تک‌تک فضاهای آن‌ها تصور می‌کند و با محیط‌هایی تقریبا محدود، داستان‌هایی را می‌گوید که در گستردگی‌شان به سادگی هر چه تمام‌تر، غرق می‌شوید. این‌ها را به علاوه‌ی تمام آن عناصر ظاهرشده در Hellboy، که جنس فیلم‌سازی کارگردانش را آشکار می‌کنند و بعدتر، نسخه‌ی کمال‌گرایانه‌تر شده‌شان را وسط فیلم‌های دیگر او تماشا کرده‌ایم و احترام فوق‌العاده‌ای که داستان‌گویی فیلم و خود دل تورو برای فانتزی قائل هستند کنید، تا بفهمید در عین فاصله داشتن Hellboy با شاهکارهای این مرد بزرگ، چرا به هیچ عنوان نباید وقت گذاشتن به پای ثانیه‌هایش را عقب بیاندازید. فیلمی که هم خوب سینما را می‌شناسد و هم خوب فانتزی را؛ مگر چند فیلم بلند دیگر با یدک کشیدن این ویژگی خارق‌العاده می‌توانید پیدا کنید؟
[عکس: 2ed37e00-c0db-4b11-9f03-c1c1d7c63067.jpg]
(از این‌جا به بعد مقاله، بخش‌هایی از داستان این فیلم و «شکل آب»، اثر تازه‌ی گیرمو دل تورو را اسپویل می‌کند)
عشق ایجادشده مابین یک انسان و موجودی ماوراءالطبیعی، کانسپتی است که بارها در جهان آثار فیلم‌ساز مکزیکی دوست‌داشتنی‌مان به اشکالی مختلف، زیر ذره‌بین می‌رود
هر شخصی در جهان که ادعای شناختن سینمای دل تورو را داشته باشد، قطعا می‌داند که پرداختن به عشق حاضر مابین یک انسان و موجودی ماوراءالطبیعی، ناگهان تبدیل به نقطه‌ی مرکزی داستان The Shape of Water نشده و این کانسپت، بارها در جهان فیلم‌های او به اشکالی مختلف، زیر ذره‌بین رفته است. یک جلوه‌ی فوق‌العاده‌ی این ماجرا را می‌توان مشخصا در همین اثر جدید او یعنی «شکل آب» دید که در آن، مخاطب به جای روبه‌رو شدن با یکی دیگر از آن داستان‌های سطح پایین آمده برای پذیرفته شدن توسط کودکان، قصه‌گویی بزرگ‌سالانه‌ای از این ماجرای عشق‌های عجیب و غریب و غیر قابل درک برای عامه‌ی مردم که در حقیقت جلوه‌ای استعاری دارد را مشاهده می‌کند.دانلود زیرنویس فارسی این فیلم ، جایی که خبر از خیلی از کلیشه‌ها نیست و در آن، نه آخر قصه موجود افسانه‌ای‌مان تبدیل به آدم می‌شود و نه رابطه‌ی او با شاهزاده‌ی ساکت و آرامش، به دور از تمام روابط احساسی و حقیقی حاضر مابین همه‌ی موجودات ساکن بر روی کره‌ی زمین رقم می‌خورد. همه‌چیز همان‌گونه است که یک عشق عجیب باید باشد و دل تورو به خوبی، قصه‌ی خودش را نشان مخاطبان می‌دهد. اما این موضوع را شاید بتوان به شکلی متفاوت‌تر و از جهاتی جذاب‌تر در Hellboy نیز، تماشا کرد. جایی که عشق جریان‌یافته در بین پسر جهنمی و لیز، در سکانس‌های پایانی قصه به کمال می‌رسد و این دو، یکدیگر را در آغوش می‌کشند.
جایی که دل تورو، فرصتی برای به سخره گرفتن کهن‌الگوها و زدن حرف‌های فوق‌العاده‌اش پیدا می‌کند و به جای تبدیل کردن پسر جهنمی به یک انسان، دختر، که حداقل در ظاهر شبیه انسان‌ها به نظر می‌رسد را با آتش همیشگی حاضر در وجودش شعله‌ور می‌کند و به او، جلوه‌ای ماوراءالطبیعه می‌بخشد. این، دقیقا نقطه‌ی خلاف چیزی است که مثلا در قصه‌ی «دیو و دلبر» اتفاق افتاد. آن‌جا، برای کامل شدن عشق و تبدیل شدن آن به همان چیز زیبایی که همگان دوستش دارند، احتیاج به انسان شدن یک دیو بود. این‌جا، یک دیو انسانی را در آغوش می‌کشد، آن انسان جلوه‌ی عجیب و غریب خودش و نزدیک‌تر به هویت این دیو را پیدا می‌کند و دل تورو، فریاد می‌زند که عشق هنوز هم زیبا است و نیازی نیست کسی با شبیه کردن عاشقان به تصاویر ذهنیِ آشنایِ حاضر در ذهن ما، زیبایی عشق را به تصویر بکشد! حالا با این اوصاف، هنوز هم کسی هست که به دریافت اسکار بهترین کارگردانی سال توسط دل تورو پس از ساختن این حجم از آثار سنت‌شکن و بزرگ، اعتراضی داشته باشد؟!

چاپ این بخش

  نقد فیلم The Cloverfield Paradox
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 14-03-2018, 12:03 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

«چی فکر می‌کردیم، چی‌ شد!» این جمله به بهترین شکل ممکن حسِ آشفته‌ای که نسبت به «پارادوکس کلاورفیلد»، جدیدترین قسمت از سری فیلم‌های علمی‌-تخیلی جی. جی. آبرامز دارم را توصیف می‌کند. در واقع به نظرم این جمله آ‌ن‌قدر به این فیلم می‌خورد که می‌خواهم پیشنهاد کنم تمام دیکشنری‌ها و دایره‌المعارف‌ها در نسخه‌های جدیدشان، توضیحات قبلی‌شان را از جلوی این جمله حذف کنند و فقط جلوی آن بنویسند: بروید داستان نحوه‌ی معرفی و پخش «پارادوکس کلاورفیلد» و واکنش مردم به آن را بخوانید. «پارادوکس کلاورفیلد» مناسب‌ترین اسمی است که می‌شد برای این فیلم انتخاب کرد. این فیلم یک «تناقض» بزرگ و سرگیجه‌آور جلوی روی طرفدارانش قرار می‌دهد. یکی از همان تناقض‌هایی که باید در کنار بزرگ‌ترین و معروف‌ترین پارادوکس‌های علمی تاریخ دسته‌بندی شود. «پارادوکس کلاورفیلد» طوری واژه‌ی «پارادوکس» را تعریف می‌کند که از این به بعد باید از آن به عنوان نمونه‌‌ی واقعی و قابل‌لمس و ایده‌آلی برای تفهیم این موضوع در کتاب‌های آموزشی استفاده شود. از یک طرف «پارادوکس کلاورفیلد» یکی از موردانتظارترین فیلم‌های ۲۰۱۸ بود. آن هم در حالی که حتی هیچ ویدیو و عکسی از فیلم ندیده بودیم. حتی نمی‌دانستیم اسم واقعی فیلم چه چیزی است. همین که می‌دانستیم با فیلم جدیدی از مجموعه‌ی «کلاورفیلد» سروکار داریم کافی بود تا عقربه‌ی آمپر هیجان‌مان به منطقه‌ی قرمزِ خطر وارد شود. قضیه وقتی خطرناک‌تر شد که اطلاعاتی از خلاصه‌قصه‌ی فیلم منتشر شد. فهمیدیم این فیلم در دنباله‌روی از سنت این مجموعه قرار است حال و هوای کاملا متفاوتی نسبت به قسمت‌های قبلی داشته باشد. اگر اولی یک فیلم گودزیلایی در ترکیب با تکنیک «پروژه‌ی جادوگر بلر» بود و اگر دومی یک فیلم ترسناک روانشناسانه‌ی کلاستروفوبیک بود، فیلم سوم قرار بود به نسخه‌ی کلاورفیلدی «بیگانه»‌ی ریدلی اسکات تبدیل شود. «کلاورفیلد»ها از هیولاهای چندش‌آور و غول‌آسای روی زمین شروع به کار کرده بودند، در ادامه سر از هیولاهای انسانی در زیرزمین در آورده بودند و حالا وقت این بود تا با هیولاهای تازه‌ای در فضای بیرون از جو زمین روبه‌رو شویم. چه چیزی بهتر از این؟!
این روزها استودیوها تا کل فیلمشان را یک سال قبل از اکران، با انتشار تریلرها و کلیپ‌های مختلف لو ندهند آرام و قرار نمی‌گیرند و خیالشان از تبلیغات تمام و کمال فیلمشان راحت نمی‌شود. ولی «کلاورفیلد» یکی از آن مجموعه‌هایی است که به جای اینکه به دنبال مردم راه بیافتد و پاچه‌خواری آنها را کند، به‌طرز زیرکانه‌ای موفق شده تا مردم را همچون زامبی‌ به دنبال خود راه بیاندازند. اگر مجموعه‌های دیگر دستی‌دستی اطلاعاتشان را در اختیارمان قرار می‌دهند و خفه‌خون نمی‌گیرند، «کلاورفیلد» مجموعه‌ای است که مردم را مجبور به گدایی اطلاعات می‌کند و تازه حتی آن وقت هم تنها جوابی که دارد یک لبخند شرورانه‌ی معنادار است. تمام اینها به کمپین تبلیغاتی حرفه‌ای جی.جی. آبرامز با قسمت اول «کلاورفیلد» برمی‌گردد. آبرامز موفق شد بدون اینکه چیز خاصی از خود فیلم را لو بدهد، فیلمش را تبلیغات کند و درجه‌ی هایپ مردم را بالا ببرد. آبرامز موفق شد مردم را حتی قبل از اکران فیلم، درگیر دنیای «کلاورفیلد» کند. موفق شد حس کنجکاوی طرفداران را حتی قبل از دیدن نمای اول فیلم برانگیزد و آنها را حتی مدت‌ها قبل از تماشای فیلم در داخل انجمن‌ها مجبور به بحث و گفتگو و تئوری‌پردازی درباره‌ی فیلمش کند. نتیجه به راه افتادن قطار هایپی بود که به دست خود مردم ساخته شده بود و روی ریل قرار گرفته بود و به حرکت افتاده بود. در نتیجه «کلاورفیلد» که در شکل معمولی فقط یک فیلم هیولایی کم‌خرج اورجینال بود، در حد بلاک‌باستری با یک آی‌پی شناخته‌شده در کانون توجه قرار گرفته بود. خبر خوب این بود که خود فیلم تحمل این حجم از هایپ را داشت و موفق شد از دل انتظارات کمرشکنی که روی دوشش سنگینی می‌کرد زنده بیرون بیاید. استقبال مثبت از فیلم فقط به یک معنی بود: به واگن‌ها و مسافران و سرعت قطار اضافه شد. اینجا بود که آبرامز همچون آفریننده‌ای عمل کرد که بعد از خلقِ مخلقوش با دقت و مهارت، آن را در طبیعت رها می‌کند تا برای خودش بچرخد و زندگی‌اش را کند. البته که این آفریننده حواسش از بالا به همه‌چیز است و قدرت خارج کردن قطار از ریل یا هدایت آن به سوی جاهای جذاب‌تری را دارد، اما او موجود خودآگاهی را خلق کرده که آزادی عمل خودش را دارد.

به خاطر همین بود که «شماره ۱۰ جاده‌ی کلاورفیلد» فقط با یک تریلر که حدود یک ماه قبل از اکرانش منتشر شده بود روی پرده‌ی سینماها رفت و نه تنها ناپدید نشد، بلکه علاوه‌بر ترکیدن در محافل نقد و بررسی آنلاین، به موفقیت تجاری بزرگی دست پیدا کرد. ترفند آبرامز جواب داده بود. اگر قسمت اول از کمپین تبلیغاتی گسترده‌ای بهره می‌برد، قسمت دوم با کمترین تبلیغات به بیشترین نتیجه دست پیدا کرد. یکی از دلایلش این است که «کلاورفیلد» چیزهایی را به فضای سینمای جریان اصلی آورده بود که کمبودشان در تقریبا اکثر مجموعه‌های دنباله‌دار احساس می‌شود. اولی تفاوت در ژانر و ساختار داستانگویی است. «کلاورفیلد» با هدف تکرار یک فرمول موفق پا پیش نگذاشت، بلکه هدفش «کوبیدنِ مجموعه و ساختن از دوباره» با هر فیلم است. دومی اجرای درست دنیاهای سینمایی است. «کلاورفیلد»ها اگرچه در یک دنیای مشترک جریان دارند، اما همیشه «دنیای مشترک» در آخرین اولویت جذابیتشان قرار می‌گیرد. تعریف این مجموعه از دنیای مشترک نه به وقوع پیوستن داستان در یک مکان یکسان و نه پیدا شدن سروکله‌ی کاراکترهای فیلم‌های قبلی در فیلم جدید، بلکه به ارث بردن مفاهیم و تم‌های داستانی یکسان است. «کلاورفیلد»‌ها حکم سریالی آنتالوژی در مایه‌های «آینه‌ی سیاه» را دارند؛ دنیای مشترکی که هر قسمتش روی پای خودشان می‌ایستند و هویت منحصربه‌فرد خودشان را دارند. عنصر سوم مورد استقبال قرار گرفتن این مجموعه به راز و رمز پیرامونش برمی‌گردد. برخلاف دیگر بلاک‌باسترها که ما از دو سال قبل می‌دانیم چه کسانی در آن حضور دارند و قبل از پخش قسمت فعلی، دنباله‌هایش چراغ سبز می‌گیرند، «کلاورفیلد» دنباله‌روی همان تکنیک جعبه‌ی اسرارِ آبرامز است که نمونه‌اش را قبلا با سریال «لاست» دیده بودیم. در کنار هم قرار گرفتن این سه عنصر دقیقا به همان چیزی تبدیل شد که نِردهای سرگرمی این روزها برایش له‌له می‌زنند: فیلم‌هایی ساخته شده توسط خوره‌های سینما برای خوره‌های سینما که از بهترین‌های ژانرهای خودشان هستند.
یکی از هایپ‌شده‌ترین فیلم‌های ۲۰۱۸، اولین فیلم ناامیدکننده‌‌ی ۲۰۱۸ هم است
پس تعجبی نداشت که «پارادوکس کلاورفیلد» حکم لوله‌ی گازِ شکسته‌ی یک خانه‌ی خالی از سکنه را داشت که ماه‌ها از شکسته شدنش می‌گذرد. فقط به کوچک‌ترین جرقه در حد روشن کردن کلید برق نیاز بود تا انفجار صورت بگیرد. نت‌فلیکس در جریان مسابقه‌‌ی سوپربول هفته‌ی پیش نه با یک جرقه، بلکه با یک مشعل بزرگ وارد این خانه شد. پخش تریلر فیلم در جریان این مسابقه و اعلام توانایی تماشای بلافاصله‌ی آن روی این شبکه‌ی استریمینگ کافی بود تا اینترنت با صدها خبر و مقاله با تیترهای مشابه‌ای غرق شود: «یا خدا، فیلم جدید کلاورفیلد رو همین الان می‌تونین رو نت‌فلیکس ببینین! حالا همگی راحت می‌تونیم بمیریم!» خود من تاکنون برای تماشای یک فیلم این‌قدر هیجان نداشتم. فقط می‌خواستم هرچه زودتر به خانه برگردم و آن را با سس اضافه ببلعم. طبیعتا این حرف‌ها الان خنده‌دار و تلخ به نظر می‌رسد، اما آن موقع نه. طبیعتا سابقه‌ی درخشان این مجموعه باعث شد تا کوچک‌ترین فکر منفی و بدبینانه‌ای به ذهنم وارد نشود. در عوض زیر لب آبرامز و پارامونت را تحسین می‌کردم که عجب حرکت طوفانی و بی‌سابقه‌ای را به اجرا در آورده‌اند. پیش خودم فکر می‌کردم این هم نوع دیگری از همان ترفندهای تبلیغاتی غیرمعمولی است که در رابطه با قسمت اول و دوم دیده بودیم. به محض اینکه فیلم را تماشا کردم با یکی از بزرگ‌ترین تناقض‌های زندگی‌ام روبه‌رو شدم: یکی از هایپ‌شده‌ترین فیلم‌های ۲۰۱۸، اولین فیلم ناامیدکننده‌‌ی ۲۰۱۸ هم است. اینکه فیلم موردانتظاری، ناامیدکننده ظاهر شود جدید نیست، اما اینکه قسمت جدید مجموعه‌‌ای با سابقه‌ای درخشان با چنین ضدحالی ازمان پذیرایی کند کمتر اتفاق می‌افتد. معلوم شد پارامونت به خاطر اینکه طرفداران را غافلگیر کند «پارادوکس کلاورفیلد» را به نت‌فلیکس نفروخته است،‌ بلکه به این دلیل این کار را کرده که می‌دانسته فیلمش آن‌قدر بد و جنجال‌برانگیز خواهد بود که به یک شکست تجاری تمام‌عیار در باکس آفیس تبدیل می‌شود و ضربه‌ی منفی جبران‌ناپذیری به برند «کلاورفیلد» می‌زند. پس نحوه‌ی پخش ناگهانی «پارادوکس کلاورفیلد» بیشتر از اینکه استراتژی نوآورانه و جسورانه‌ای برای بازاریابی فیلم باشد، وسیله‌ای برای خلاص شدن به بی‌دردسرترین شکل ممکن از دست فیلمی بوده که پارامونت می‌دانسته در گیشه مورد استقبال قرار نخواهد گرفت.

اگر با مجموعه‌ی دیگری سروکار داشتیم، کمپانی چنین گزینه‌ای برای اکران فیلم نمی‌داشت. اما برند قوی «کلاورفیلد» و سابقه‌ی این مجموعه در کمپین‌های تبلیغاتی نامرسومش بهشان کمک کرد تا با سوءاستفاده از اعتباری که از گذشته به دست آورده بودند، شر این فیلم بد را از سرشان کم کنند. احتمالا اگر فیلم در سینما اکران می‌شد و مردم مجبور می‌شدند برای تماشای آن بلیت بخرند، کار به خشم و داد و فریاد کشیده می‌شد، اما نشستن جلوی تلویزیون و تماشای فیلم از طریق نت‌فلیکس باعث می‌شود تا فیلم هرچه‌قدر هم بد باشد، مردم واکنش ملایم‌تری به آن داشته باشد. از سوی دیگر برخلاف چیزی که در نگاه اول به نظر می‌رسید نت‌فلیکس با خرید «پارادوکس کلاورفیلد»، دست به حرکت مشتری‌پسندانه‌ی بزرگی نزده بود. در واقع آنها فیلمی را خریده و پخش کرده‌اند که به درد صاحبش نمی‌خورده. نت‌فلیکس با این کار هم بُرد کرد و هم باخت. آنها با کمترین تبلیغات و فقط با استفاده از یک تریلر سوپربول موفق شدند تا به‌طور مفت و مجانی یک هفته از بحث و گفتگوهای مطبوعات آنلاین را به خودشان اختصاص بدهند و کاری کنند تا همه برخلاف بد یا خوب بودن فیلم، به تماشای آن بروند تا خودشان آن را از نزدیک کشف کنند. به عبارت دیگر آنها از خاک، طلا ساختند. چیزی که یک بُرد محسوب می‌شود. ولی از طرف دیگر نت‌فلیکس از این طریق ضربه‌ی دیگری به جلوه و اعتبار قابل‌اعتماد خودش به عنوان تولیدکننده و پخش‌کننده‌ی محصولات باکیفیت وارد کرد. بدترین اتفاقی که می‌تواند برای نت‌فلیکس بیافتد این است که از شبکه‌ای که به عنوان تولیدکنند‌ه‌ی محصولات اورجینال منحصربه‌فرد شناخته می‌شد، به زباله‌دانی استودیوهای هالیوودی تبدیل شود. اما از حواشی پیرامون فیلم که بگذریم، به خود فیلم می‌رسیم.
یکی از دلایلی که «پارادوکس کلاورفیلد» را به شکست دردناکی تبدیل می‌کند این است که این فیلم تمام مواد لازم برای تکمیل سه‌گانه‌ی «کلاورفیلد» به بهترین شکل ممکن را داشته است. من خوره‌ی فیلم‌های ترسناکی که در محیط بسته‌ی یک فضاپیما جریان دارند هستم و «پارادوکس» هم تمام عناصر این‌جور فیلم‌ها را کنار هم جمع کرده است. از مرگ‌های خون‌بار «بیگانه» تا به میان کشیدن شدن بحث‌های بُعدهای شیطانی که یادآور «ایونت هورایزن» (Event Horizen) است. از دویدن‌ها و نفس‌نفس‌زدن‌ها در راهروهای پیچ در پیچ فضاپیما تا روبه‌رو شدن با اتفاقاتی که بهترین دانشمندان دنیا هم توضیحی برایشان ندارند. از از سایه‌ی بلند وحشت کیهانی که کاراکترها را به افسردگی و درگیری با یکدیگر می‌کشاند تا ترس از مرگ که آنها را به مرز جنون می‌رساند؛ مخصوصا با توجه به اینکه اینجا ترس از مرگ به خود سرنشینان فضاپیما خلاصه نشده و شکست آنها در ماموریتشان به معنی نابودی ۸ میلیارد نفر روی زمین نیز است. تمام اینها با اضافه شدن نام «کلاورفیلد» به ماجرا جالب‌تر هم می‌شود. «پارادوکس» به عنوان فیلمی معرفی شد که قرار بود راز و رمزهای پیرامون هیولای کلاورفیلد را توضیح بدهد. راستش، با این آخری زیاد موافق نبودم. یکی از نقاط قوت «کلاورفیلد» همین راز و رمزهای پیرامونش است که مثل ستون فقراتش عمل می‌کند. حتی باید بگویم دلیل اصلی موفقیت دو فیلم اول این بود که در قدم اول داستان‌های مستقل خوبی بودند که حالا در چارچوبی ماوراطبیعه جریان داشتند.
دغدغه‌ی اصلی چنین مجموعه‌ای نه تمرکز روی راز و رمزها، بلکه باید روایت یک داستان مستقل جذاب دیگر باشد. پس معرفی این فیلم به عنوان توضیح‌دهنده‌ی معماهای فیلم‌های قبلی باعث شد شک کنم: آیا سازندگان اولویت‌هایشان را قاطی‌پاتی کرده‌اند؟ آیا آنها دلیل اصلی موفقیت این مجموعه را فراموش کرده‌اند؟ با این حال با خودم گفتم شاید «پارادوکس» حکم همان چیزی را داشته باشد که «پرومتئوس» و «بیگانه: کاوننت» برای قسمت اول «بیگانه» داشتند؛ فیلم‌هایی که به همان اندازه که گذشته را توضیح می‌دهند، راز و رمزهای خودشان را هم معرفی می‌کنند. فیلم‌هایی که به همان اندازه که به گذشته تکیه می‌کنند،‌ ویژگی‌های منحصربه‌فرد و بحث‌برانگیز خودشان را نیز دارند. همیشه یکی از قوی‌ترین تئوری‌ها برای توضیح ماهیت هیولای کلاورفیلد، ابعاد دیگر بوده است. اینکه هیولایی توسط آزمایشات هسته‌ای یا فوق‌سری دولتی به وجود بیاید یک چیز است، اما اینکه فلان هیولا ساکنِ بُعد لاوکرفتی دیگری باشد که به دنیای ما راه پیدا کرده قضیه را ترسناک‌تر می‌کند. پس می‌توانید هیجانم را وقتی که معلوم شد «پارادوکس» در فضا جریان دارد درک کنید. خبر بد این است که «پارادوکس» هیچکدام از اینها نیست. هیچکدام از عناصری که دو فیلم قبلی با آنها به جایگاه تحسین‌برانگیز فعلی‌شان رسیده‌اند را به درستی اجرا نمی‌کند. نه فیلم ترسناکی است. نه به درستی به بحث‌های علمی‌اش می‌پردازد. نه داستان مستقل مستحکم و درگیرکننده‌ای دارد. نه در مدیریت راز و رمز دنیای «کلاورفیلد» موفق است. «پارادوکس» بیشتر از اینکه شبیه فیلم رسمی این مجموعه به نظر برسد، از لحاظ کیفیت فیلمنامه شبیه فیلمی است که انگار توسط ایده‌های یکی از طرفداران مجموعه ساخته شده است. گویی فیلمنامه از روی یکی از تئوری‌های طرفداران در انجمن‌های اینترنتی نوشته شده است. طبیعتا در این‌جور تئوری‌ها چیزی به اسم شخصیت و داستان وجود ندارد. همه‌چیز به کنار هم چیدن یک سری اتفاقات عجیب و غریب با کمترین منطق برای توضیح معمایی-چیزی خلاصه شده است. «پارادوکس» دقیقا حس و حالِ تماشای اقتباسی گران‌قیمت از روی یک فن تئوری مضخرف را دارد.

بزرگ‌ترین دلیلش به خاطر این است که «پارادوکس» دچار همان تناقضی شده که کاراکترهای فیلم با آن روبه‌رو می‌شوند: درهم‌تنیدگی دو دنیای متفاوت. «پارادوکس» حس و حال دو فیلم متفاوت را دارد که با یکدیگر ترکیب شده‌اند. نتیجه فیلم آشفته‌ و سرگردانی است که نمی‌داند دقیقا می‌خواهد چه چیزی باشد. اگر اخبار این فیلم را دنبال کرده‌ باشید حتما می‌دانید که این موضوع فقط تمثیلی برای توضیح کیفیت فیلم نیست، بلکه به معنای واقعی کلمه اتفاق افتاده است. ماجرا از این قرار است که «پارادوکس» که نام اورجینالش «ذر‌ه‌ی خدا» بود در ابتدا قرار نبود به قسمتی از «کلاورفیلد» تبدیل شود. حتی فیلم فیلمبرداری‌اش را به عنوان «ذره‌ی خدا» شروع کرد و تازه در حین فیلمبرداری بود که فکر اضافه کردن این فیلم به مجموعه «کلاورفیلد» به ذهنِ آبرامز خطور کرد. به این ترتیب به قول خود آبرامز آنها شروع به اعمال تغییراتی در فیلم برای مرتبط کردن آن به «کلاورفیلد» می‌کنند. این موضوع درباره‌‌ی «جاده‌ی کلاورفیلد» هم صدق می‌کند. آن فیلم قرار بود به شکل دیگری به اتمام برسد (روبه‌رو شدن شخصیت اصلی با شهری نابودشده توسط انفجار هسته‌ای، به جای موجودات فضایی). اما اول اینکه فیلمبرداری آن فیلم قبل از تبدیل شدن به دنباله «کلاورفیلد» به پایان رسیده بود و دوم اینکه همان‌طور که قبلا در نقد فیلم هم توضیح دادم، فکر می‌کنم پایان‌بندی جایگزین منجر به فیلم خیلی بهتری شده است.
اولین چیزی که بهمان سرنخ می‌دهد این فیلم محکوم به شکست است شروعش با دیالوگ‌های توضیحی است
این در حالی است که «جاده‌ی کلاورفیلد» تا قبل از پایان‌بندی‌اش، یک فیلم کاملا غیرکلاورفیلدی است. تنها چیزی که فیلم را به قسمت قبلی مرتبط می‌کند فینالش بیرون از پناهگاه زیرزمینی است. آبرامز یک برنامه‌ی از پیش‌تعیین‌شده برای دنباله‌های «کلاورفیلد» ندارد. او فیلمنامه‌های دیگر را برمی‌دارد و آنها را با دستکاری به مجموعه‌اش اضافه می‌کند. این حرکت در «جاده‌ی کلاورفیلد» جواب داد، اما در «پارادوکس» با کله به دیوار خورده است. شاید به خاطر اینکه برخلافِ «جاده‌ی کلاورفیلد»، این یکی با هدف توضیح و گسترش دنیای «کلاورفیلد» پا پیش گذاشته است. اگر بخش کلاورفیلدی «جاده‌ی کلاورفیلد» به فینالش خلاصه شده بود، «پارادوکس» از نمای اول تا آخر به عنوان یک فیلم کلاورفیلدی شناخته می‌شود. پس باید فیلمنامه‌ای مخصوص به خودش را داشته باشد. اینجا دستکاری‌های جزیی جواب نمی‌دهد. آره، شاید می‌شد از فیلمنامه‌ی «ذر‌ه‌ی خدا» به عنوان مبنایی برای «پارادوکس» استفاده کرد، اما به شرطی که این کار با بازنویسی فیلمنامه قبل از آغاز فیلمبرداری رخ می‌داد، نه افزودن یک سری صحنه و دیالوگ و هیولا در وسط فیلمبرداری فیلم اصلی. خلاصه فکر می‌کنم دلیل اصلی شلختگی «پارادوکس» صرفا به کارگردان مربوط نمی‌شود و به خاطر تصمیم آماتورگونه‌ی آبرامز برای تغییر هویت «ذره‌ی خدا» در میانه‌ی راه به «کلاورفیلد» برمی‌گردد. نتیجه منجر به فیلمی شده که شاید با هدف کارش را شروع کرده باشد، اما وسط راه آن را فراموش کرده و حالا وسط بیابانی بی‌انتها سرگردان است و به دور خودش می‌چرخد.
«پارادوکس» پایه‌ای‌ترین عناصر لازم برای تبدیل شدن به یک فیلم ترسناک تاثیرگذار را نیز کم دارد. بهترین فیلم‌های ترسناک آنهایی هستند که حسِ مضطرب‌کننده‌ای را در عمق وجودمان بیدار می‌کنند. بعضی برای این کار بدن نحیف‌مان را در برابر خشونت قرار می‌دهند و برخی حس تنهایی و انزوا و ناتوانی‌مان در برابر نیرویی ناشناخته را برمی‌انگیزند. بهترین فیلم‌های ترسناک یک بحران مرکزی دارند که همه‌چیز حول و حوش آنها می‌چرخد. بحرانی که کاراکترها را همچون گردابی غیرقابل‌فرار به درون خودش می‌کشد. «پارادوکس» این لازمه‌ها را برای تبدیل شدن به یک فیلم ترسناک خوب کم دارد. هیچ ایده‌ و بحران مرکزی‌ای وجود ندارد. هیچ مبنای هدایت‌کننده‌ای وجود ندارد. به‌ حدی که فیلم یک لحظه به «وحشت جسم» در «بیگانه» اشاره می‌کند، یک لحظه حال و هوای آخرالزمانی قسمت اول «کلاورفیلد» را به خود می‌گیرد، یک لحظه به یک وحشت روانشناختی تبدیل می‌شود و لحظه‌ای بعد به وحشت کیهانی ناخنک می‌زند و در کمال ناباوری هر از گاهی عناصر کمدی/ترسناک‌های سم ریمی را هم از خود بروز می‌دهد. یک آش شله‌قلم‌کار تمام‌عیار که دقیقه به دقیقه پوست عوض می‌کند. اولین مشکل فیلم این است که از نظر شخصیت‌پردازی تعطیل است. معمولا فیلم‌های تیر و طایفه‌ی «بیگانه» که کاراکترهایشان شامل یک گروه می‌شوند، شخصیت‌های خارق‌العاده‌ای ندارند، اما حداقل یکی-دوتا از آنها از شخصیت‌پردازی قوی‌ای بهره می‌برند و بقیه هم حضور مختصر اما تاثیرگذار و کارراه‌اندازی دارند. این فیلم‌ها، فیلم‌های «حادثه» و «اکشن» هستند. هرچه تلاش برای بقای کاراکترها حرفه‌ای‌تر صورت گرفته باشند، ما هم بدون اینکه چیز زیادی برای دانستن درباره‌ی آنها لازم داشته باشیم، درگیر تلاش برای بقایشان می‌شویم. ولی نباید فراموش کنیم که کاراکترهای فرعی ‌اینجور فیلم‌ها می‌توانند مختصر و مفید باشند، اما نمی‌توانند بی‌اهمیت و بی‌خاصیت باشند.

کاراکترهای «پارادوکس» از بیخ در گروه دوم قرار می‌گیرند. اِوا همیلتون فقط به خاطر این شخصیت اصلی است که زودتر از بقیه جلوی دوربین ظاهر می‌شود. وگرنه او فرق خاصی با دیگران ندارد. بقیه‌ی شخصیت‌ها هم فقط با یکی-دوتا کلیشه شناخته می‌شوند. یکی بذله‌گوی جمع است (یکی از نقاط منفی فیلم که بهش می‌رسیم). یک فرمانده‌ی مصمم داریم. یک برزیلی کچل داریم که کل جملاتش از تعداد انگشت‌های یک دست فراتر نمی‌رود. یک آلمانی (همان یارو که در «حرامزاده‌های لعنتی» تارانتینو بازی کرده بود) که نقش عضو مرموز جمع را بازی‌ می‌کند. یک روسی عصبانی داریم که شاید فقط به خاطر اینکه به عنوان یک روسی در یک فیلم آمریکایی حضور دارد باید حتما عصبانی باشد. یک خانم چینی داریم که ظاهرا فقط به خاطر اینکه فیلم در چین مورد توجه بیشتری قرار بگیرد، شخصیت محکمی دارد که جلوی دیگران ایستادگی می‌کند. راستی، تا یادم نرفته بگویم که اصرار زیادی روی چینی صحبت کردن این خانم وجود دارد. در حالی که دیگر اعضای گروه به انگلیسی صحبت می‌کنند. احتمالا پیام فیلم این است که چین در آینده آن‌قدر قوی می‌شود که چینی به دومین زبان مشترک دنیا تبدیل می‌شود. الیزابت دبیکی هم نقش تنها کاراکتر کنجکاوی‌برانگیز فیلم را برعهده دارد. کنجکاوی‌برانگیز نه به خاطر شخصیت‌پردازی عالی‌اش، بلکه به خاطر کلوزآپ‌های طولانی‌مدت کارگردان روی نگاه‌های خیره و صورت بی‌روحش که فقط می‌تواند یک معنی داشته باشد: حتما کا‌سه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ای این آدم است. نهایتا راجر دیویدس نقش مایکل، شوهر همیلتون را بازی می‌کند که خب، فکر کنم یکی از خشک‌ترین و مقواترین نقش‌آفرینی‌‌هایی است که از این اواخر به یاد می‌آورم. البته اگر بتوان اسمش را نقش‌آفرینی گذاشت. این آدم به حدی بی‌حس و حال است که بازیگران فیلم «اتاق» (The Room) در مقایسه با آن پراحساس‌ و بی‌نقص به نظر می‌رسند. معلوم نیست آیا او اهمیتی به نقشش نمی‌داده یا کلا هیچ استعدادی در بازیگری ندارد، هرچه هست هروقت او جلوی دوربین ظاهر می‌شود کیفیت فیلم را به‌طرز قابل‌توجه‌ای با چند درجه سقوط مواجه می‌کند. مثلا به سکانس گفتگوی از راه دور او و همسرش همیلتون در فضاییما نگاه کنید. به تضاد صورت بشاش و خندان او در حال صحبت کردن درباره‌ی وضعیت قاراشمیش و فاجعه‌بار دنیا توجه کنید. انگار با یکی از آن نابازیگرانی طرفیم که همین‌طوری تفننی ویدیویی از خودش به یکی از این فراخوان‌های انتخاب بازیگر تلگرامی فرستاده است و خیلی شانسی انتخاب شده است و چیزی که داریم در این صحنه از او می‌بینیم اولین برداشت کارگردان از او بوده است. شاید یکی از دلایلش به خاطر این است که کاراکتر مایکل و خط داستانی زمین اصلا در فیلمنامه اولیه نبوده است و تازه بعد از اتمام فیلم به‌طور جداگانه فیلمبرداری شده است. شاید به خاطر اینکه خط داستانی او  به‌طور کلی اضافه است. اما بگذارید از خودمان جلو نزنیم.
اولین چیزی که بهمان سرنخ می‌دهد این فیلم محکوم به شکست است شروعش با دیالوگ‌های توضیحی است. وقتی فیلمی به جای معرفی بحران و نیروی محرکه و شخصیت، با توضیحات کلیشه‌ای درباره‌ی دنیا و زمان وقوع داستان آغاز می‌شود شک نکنید که باید انتظار فیلمنامه‌ی غیرخلاقانه‌ای را بکشید. مخصوصا وقتی نویسنده از وسیله‌ی کهنه و نخ‌نماشده‌ای به اسم «رادیو» برای ریختن اطلاعات روی سر تماشاگر استفاده می‌کند. اما اینکه چقدر غیرخلاقانه معلوم نیست. مثلا «پارادوکس» بی‌نهایت غیرخلاقانه است. تقریبا ۱۰ دقیقه‌ی آغازین فیلم تکرار یک سری اطلاعات توضیحی درباره‌ی دنیای فیلم است. توضیحاتی که به واضح‌ترین و تابلوترین شکل ممکن منتقل می‌شوند. وقتی فیلمی این‌قدر به توضیح دادن دنیایش علاقه دارد فقط دو معنی می‌تواند داشته باشد: سازندگان یا به جز پس‌زمینه‌ی دنیایشان به چیز دیگری در زمینه‌ی داستان اصلی و شخصیت فکر نکرده‌اند یا نحوه‌ی تزریق توضیحات در تار و پود داستان اصلی‌شان را بلد نیستند. «پارادوکس» هر دوی اینها با هم دارد. پروسه‌ی داستان‌پردازی این فیلم درست بعد از صحنه‌ی اول به پایان رسیده است. خب، یک دنیای درب‌وداغان به دلیل کمبود انرژی داریم که هر لحظه ممکن است منجر به آغاز یک جنگ جهانی شود. «پارادوکس» از این خط فراتر نمی‌رود. سکانس افتتاحیه‌ی فیلم افتضاح است. فیلم با یک صف پمپ بنزین شروع می‌شود. صدای گوینده‌های رادیو را می‌شنویم که می‌گویند منابع انرژی تا ۵ سال دیگر به اتمام می‌رسد. بلافاصله گوینده‌ی دیگری می‌گوید که اگر فضانوردان بتوانند دستگاهی به اسم «شتاب‌دهنده‌ی ذرات» را با موفقیت فعال کنند، بحران انرژی زمین را برای همیشه حل می‌کند. سپس صحنه‌‌‌ی گفتگویی بین همیلتون و شوهرش در ماشین را داریم که وجودش هیچ ضرورتی ندارد. چون هر چیزی را که در این صحنه می‌شنویم یا از قبل می‌دانیم یا در سکانس‌های بعدی تکرار می‌شود. برای مثال به این تکه دیالوگ دقت کنید: مایکل: «فراموش کن که من چی می‌خوام که موندنِ توـه. خودت فکر می‌کنی برای چی می‌خوای بری؟» همیلتون: «چون تو مهربونی. چون مردم دارن از گرسنگی می‌میرن. چون منابع انرژی‌مون داره تموم می‌شه. با این ماموریت می‌تونیم به منابع نامحدودی از انرژی دست پیدا کنیم که همه‌مون رو نجات می‌ده». خیلی ممنون که حرف‌های گوینده رادیو را برایمان تشریح کردید! کات به یکی-دو دقیقه بعد و تماس ویدیویی همیلتون از فضاپیما به زمین. همیلتون: «حالت خوبه؟». مایکل: «من خوبم. این بقیه‌ی دنیاس که نگرانشم. جنگ سر نفت داره گسترش پیدا می‌کنه. روسیه داره به حمله‌ی زمینی تهدید می‌کنه. زندگی نرمال همیشگی به یه مو بنده». اینها فقط یک نمونه از دیالوگ‌‌نویسی‌های آزاردهنده و پیش‌پاافتاده‌ی فیلم هستند.

ولی هنوز تمام نشده است. یکی از بدترین صحنه‌های توضیحی سینما که از نظر بد بودن با سکانس معرفی فلش، واندر وومن و آکوآمن در «بتمن علیه سوپرمن» رقابت می‌کند جایی است که فضانوردان برای شلیک شتاب‌دهنده‌ی ذرات آماده می‌شوند. در حالی که سروصدای فعالیت دستگاه به‌ مرحله‌ی کرکننده‌ای رسیده، چراغ‌های چشمک‌زن در همه‌جای کابین روشن و خاموش می‌شوند و فضانوردان در حال چک کردن مقدمات شلیک با یکدیگر و اتاق‌های کنترل روی زمین هستند، صدای بحث و گفتگوی گوینده‌ی خبر با یک نظریه‌پرداز در یک برنامه‌ی تلویزیونی در روی زمین هم به گوش می‌رسد. معلوم می‌شود یکی از فضانوردان در این موقعیت حساس، در حال تماشای اخبار است. این صحنه نه تنها از لحاظ منطقی با عقل جور در نمی‌آیند، بلکه هرچه اصول داستانگویی است را هم به‌طرز اشتباهی زیر پا می‌گذارد. کارشناس برنامه از این می‌گوید که شلیک این شتاب‌دهنده خطرناک است. چون باعث پارگی صفحه‌ی فضا-زمان و ورود شیاطین و هیولاهای ابعاد دیگر به دنیای ما می‌شود. بله، خودم هم هنوز که هنوزه باورم نمی‌شود که دارم چنین چیزی را راستی‌راستی می‌نویسم، اما حقیقت دارد. «پارادوکس» نمونه‌ی بارزی از داستانگویی نامحسوس و عدم اطلاع سازندگان از  چگونگی مقدمه‌چینی و تعلیق‌آفرینی اصولی در داستانگویی است. مثلا تصور کنید قسمت اول «کلاورفیلد» شامل چنین صحنه‌ای می‌بود: کاراکترها در حال مهمانی گرفتن تلویزیون را روشن می‌کردند و با کارشناسی روبه‌رو می‌شدند که دارد توضیح می‌دهد هر لحظه ممکن است هیولایی قدم به دنیایمان گذاشته و شهرها را نابود کند. سپس چند دقیقه بعد کاراکترها بعد از سروصدای مردم به خیابان رفته و متوجه می‌شدند که نظریه‌ی آقای کارشناس به حقیقت پیوسته است. یا تصور کنید «جاده‌ی کلاورفیلد» شامل صحنه‌ای در آغاز فیلم می‌شد که دوربین به بیرون از پناهگاه کات می‌زند و بهمان نشان می‌دهد که دقیقا آن بیرون چه خبر است و منشا سروصداها و زمین‌لرزه‌ها چه چیزی است و بعد ما به داخل پناهگاه برمی‌گشتیم و جنگ و دعوای کاراکتر مری الیزابت وینستند و کاراکتر جان گودمن سر اتفاقات بیرون را دنبال می‌کردیم. طبیعتا به خاطر اطلاع ما از شرایط دنیای بیرون، درگیری این دو منجر به تولید تعلیق و تنش و پارانویا نمی‌شود و طبیعتا به دلیل هشدار قبلی آقای کارشناس در فیلم اول، به محض اینکه با آتش انفجارها در دوردست روبه‌رو می‌شویم، از ماهیت تهدید خبر داریم. این‌طوری عنصر ناشناختگی به‌طور کلی از معادله حذف ‌می‌شود.
«پارادوکس» برخلاف دو قسمت قبلی، فاقد اضطراب و استرس ناشی از اتفاقی ناشناخته که دارد دنیای اطراف کاراکترها را لت و پار می‌کند و آنها هیچ کنترلی روی آن ندارند است
«پارادوکس» برخلاف دو قسمت قبلی، فاقد اضطراب و استرس ناشی از اتفاقی ناشناخته است که دارد دنیای اطراف کاراکترها را لت و پار می‌کند و آنها هیچ کنترلی روی آن ندارند. چیزی که «کلاورفیلد» را به فیلم گودزیلایی خوبی تبدیل کرد تغییر نقطه نظر داستان به اول شخص و پایین آوردن دوربین از آسمان به کف خیابان بود. در «کلاورفیلد» برخلاف دیگر فیلم‌های گودزیلایی مرسوم  شخصیت اصلی نه هیولا، بلکه آدم‌های روی زمین هستند؛ آدم‌هایی که نصف بیشتر فیلم را در سردرگمی کامل سپری می‌کنند. در «جاده‌ی کلاورفیلد» هم سوال درباره‌ی ماهیت تهدید جرقه‌زننده‌ی بحران اصلی بین کاراکترهاست. از یک طرف کاراکتر جان گودمن باور دارد که بیرون یک انفجار اتمی صورت گرفته و از طرف دیگر رفتارش طوری است که اعتماد کردن بهش را سخت می‌کند. از یک طرف نشانه‌هایی مثل زمین‌لرزه‌ها خبر از وضعیت غیرمعمول بیرون می‌دهند، اما از طرف دیگر اطلاع از رازهای ترسناکی درباره‌ی کاراکتر جان گودمن نشان می‌دهد که آنها در فرار از تهدیدات بیرون، با یک هیولای انسانی در پناهگاه مخفی شده‌اند و جایشان امن نیست. «پارادوکس» این حس تعلیق و هرج و مرج کنترل‌شده را کم دارد. چون  کارشناس تلویزیون با توضیح دادن اتفاقاتی که قرار است بیافتد چیزی برای سردرگمی و کشف شدن باقی نمی‌گذارد. به محض اینکه زمین ناپدید می‌شود می‌دانیم آنها به یک بُعد دیگر منتقل شده‌اند. به محض اینکه مایکل با سروصدا و انفجار در دوردست بیدار می‌شود می‌دانیم کار کارِ هیولای کلاورفیلد است و به محض اینکه کاراکترها شروع به تجربه‌ی یک سری اتفاقات عجیب و غریب می‌کنند می‌دانیم همه‌چیز زیر سر ترکیب دو بُعد مختلف با یکدیگر است.
این در حالی است که یک بحران مرکزی که به عنوان آنتاگونیست داستان عمل کند هم وجود ندارد. منظورم از آنتاگونیست حتما یک بدمن انسانی یا یک هیولای آدم‌خوار مثل زنومورف نیست. منظورم چیزی مثل نور سوزاننده‌ی خورشید در «آفتاب» (Sunshine)، ساخته‌ی دنی بویل یا فضای بی‌رحم «جاذبه» (Gravity) است. ایده‌ی فیلم به عنوان نیروی متخاصم خوب است: ترکیب دو دنیای موازی وسیله‌ی خوبی برای ساخت دشمنی غیرفیزیکی و مرگبار است که در همه‌جا حضور دارد و نمی‌توان ازش مخفی شد. ولی این ایده در عمل نتیجه نداده است. بنابراین تمام مرگ و میرهای فیلم به یک سری اتفاقات تصادفی و غیرقابل‌هضم خلاصه شده است که مبنا و قوانین روشنی برای درک نحوه‌ی وقوعشان وجود ندارند. ما متوجه می‌شویم که ترکیب دو دنیا بر اثر شلیک شتاب‌دهنده‌ی ذرات، یک اتفاق طبیعی مثل سیل یا زلزله است، اما نحوه‌ی شکار شدن تک‌تک کاراکترها مثل این می‌ماند که این اتفاقات حاصل فعالیت‌های یک موجود نامرئی است که به محض تنها گیر آوردن اعضای فضاپیما برای قتلشان دست به کار می‌شود. این موجود نامرئی کسی نیست جز فیلمنامه‌نویس که سرِ کاراکترها را یکی پس از دیگری زیر تیغ گیوتینش می‌برد. «پارادوکس» باید به چیزی شبیه به «ایونت هورایزن» تبدیل می‌شد. بحران اصلی هر دو فیلم کم و بیش یکسان است. اعضای یک فضاپیما به تکنولوژی‌ پیشرفته‌ای برخورد می‌کنند که منجر به اتفاقات مرگبار و شوم و غیرقابل‌توضیحی در فضاپیما می‌شوند. «ایونت هورایزن» موفق به به تصویر کشیدنِ استیصال و وحشت کاراکترها از موقعیت کابوس‌‌واری که در آن گرفتار شده‌اند شده بود و از تعلیق رو به افزایشی بهره می‌برد که به تدریج به سوی نقطه‌ی انفجار حرکت می‌کرد. فقط اگر آنجا بحران به وجود آمده از مبنای نسبتا روشنی بهره می‌برد و ایجادکننده‌ی سردرگمی لذت‌بخشی بود، این موضوع در اینجا به فیلم شلخته‌ای تبدیل شده که نمی‌تواند بحران مرکزی‌اش را به خوبی تعریف کرده و از آن به روش خلاقانه‌ای استفاده کند.

شاید «پارادوکس» بزرگ‌ترین ضربه‌ی منفی‌اش را از لحن غیرمنسجمش خورده است. مشکل اول این است که «پارادوکس» شاید در دنیای دو فیلم قبلی جریان داشته باشد، ولی لحن آنها را به ارث نبرده است. دو «کلاورفیلد» اول در آن دسته علمی‌-تخیلی‌هایی «چه می‌شد اگر؟» قرار می‌گیرند. چه می‌شد اگر همین الان هیولایی به بزرگی آسمان‌خراش در شهر ظاهر می‌شد؟ چه می‌شد اگر همین الان اشیای سیاه‌رنگ بیضی‌شکلی در سرتاسر دنیا پدیدار می‌شدند؟ چه می‌شد اگر ناگهان ۲۰ میلیون نفر از ساکنان کره زمین ناپدید می‌شدند؟ سناریوهای «چه می‌شد اگر» بیشتر از اینکه درباره‌ی بخش علمی ماجرا باشند، درباره‌ی بخش انسانی‌اش هستند. واکنش انسان‌ها به این اتفاقات فراطبیعی چگونه خواهد بود: معمولا با مقدار زیادی دلشوره و فروپاشی‌های روانی. «پارادوکس» اما لحنِ علمی‌-تخیلی‌های کلیشه‌ای هالیوودی را دارد. فیلم‌هایی مثل «مریخی» یا «لبه‌ی فردا» که صرفا بد نیست، اما با بافت این مجموعه و داستان این فیلم جفت و جور نمی‌شود. تکیه‌ی بیش از اندازه و اعصاب‌خردکن فیلمنامه روی تزریق شوخ‌طبعی و تک‌جمله‌های بامزه به دیالوگ‌ها که اکثرشان در جای اشتباهی استفاده می‌شوند ضربه‌ی بدی به کل فیلم زده است و کاری کرده تا فیلم با وجود مزه‌پراکنی‌های بی‌وقفه‌ی کاراکترها در جدی‌ترین لحظات، حس و حال فیلم‌های مارول را به خود بگیرد. اگر با یک فیلم کمدی سروکار داشتیم اشکال نداشت. اما داریم در‌باره‌ی فیلمی با سناریوی آخرالزمانی حرف می‌زنیم که حول و حوش زجه و زاری آدم‌ها و وحشت کیهانی ‌می‌چرخد. این‌جور کمدی مارولی در تضاد با محتوای سنگین و خشن فیلم قرار می‌گیرد که از بدترین‌هایش باید به تمام دیالوگ‌هایی که از دهان کاراکتر کریس اُدود، مخصوصا بعد از قطع شدن دستش بیرون می‌آید اشاره کنم. فیلم روی کاغذ ایده‌های جالبی برای بالا بردن تنش و به جنون کشاندن کاراکترهایش دارد. از صحنه‌ی بالا آوردن کرم‌ها از دهان آن کاراکتر روسی تا قطع شدن دست دیگری بدون خون و خونریزی. صحنه‌هایی که اتفاقاتی شبیه به چست‌برستر و جاری شدن خون اسیدی زنومورف در طبقات فضاپیما از «بیگانه» را به یاد می‌آورند. اینها صحنه‌هایی هستند که باید واکنش احساسی کاراکترها نسبت به آنها مورد بررسی قرار بگیرد. ولی در اینجا یا فراموش شده یا به سخره گرفته می‌شوند.
«پارادوکس» از لحاظ داستانگویی یا در بهترین حالت قابل‌پیش‌بینی است یا در بدترین حالت از مشکلات ریشه‌ای رنج می‌برد. تمام کلیشه‌های شناخته‌شده و نشده‌ی فیلم‌های تیر و طایفه‌ی «بیگانه» بدون هیچ‌گونه خلاقیتی در اینجا تکرار شده‌اند. از دنیایی که منابع انرژی‌اش ته کشیده تا مرگ اعضای خدمه به روش‌های فجیح. از صحنه‌ی قهرمانانه‌ای که یکی از کاراکترها خودش را برای نجات دیگران فدا می‌کند تا کاراکتر مرموزی که به بقیه نارو می‌زند. به عنوان یک فیلم کلیشه‌‌ای خوب در این سبک باید به فیلم «حیات» (Life) از سال گذشته اشاره کنم. اگرچه «حیات» کپی-پیست «بیگانه» بود، اما یک کپی-پیست خوب بود. چون فیلمنامه‌نویسانش به جای تکرار یک سری کلیشه از روی تنبلی، با آگاهی از آنها برای بازی با روان بیننده استفاده کرده بودند. یک هیولای سمج و جان سخت حکم ستون فقراتی را داشت که تمام اجزای فیلم را کنار هم نگه می‌داشت. این در حالی بود که فیلم از ابتدا تا انتها پای لحن عصبانی و ناامیدانه‌اش ایستادگی می‌کرد. «پارادوکس» برای مثال در رابطه با قوس شخصیتی همیلتون که در مقابل انتخاب سختی بین بچه‌هایش در دنیای دوم و بازگشت به دنیای خودش قرار می‌گیرد، ایده‌های جالب‌توجه‌ای رو می‌کند، ولی این موضوع حکم یکی از همان ایده‌های خوبی را دارد که در یک فیلم بد هدر رفته است. برخلاف تحول شخصیتی فوق‌العاده‌ی کاراکتر مری الیزابت وینستند در «جاده‌ی کلاورفیلد» که در طول فیلم جریان داشت و به لطف کارگردانی باظرافت دن تراخنبرگ به تاثیرگذاری بی‌نظیری رسید، همیلتون از قوس شخصیتی خاصی بهره نمی‌برد. او تا فینال فیلم بی‌کار است و تازه ناگهان نویسندگان به این نتیجه می‌رسند که باید او را مجبور به گفتن یک سری جملات احساسی درباره‌ی دانستن قدر زندگی بکنند. تحول شخصیتی کاراکتر وینستند در «جاده‌ی کلاورفیلد» که اکثرا توسط داستانگویی تصویری صورت می‌گرفت کجا و خیره شدن همیلتون به دوربین و بلغور کردن یک سری دیالوگ‌های اشک‌آور کجا. تا آنجایی که فهمیدم سوال اصلی «پارادوکس» این است که آیا به ازای نجات تمام جمعیت زمین حاضر به کشتنِ یکی-دو نفر می‌شوید؟ ایده‌ای که می‌تواند با پرورش به سوال فلسفی بحث‌برانگیزی تبدیل شود، اما در حد یک ایده‌ی سطحی باقی مانده است.

البته از فیلمی که این همه ‌حفره‌های منطقی دارد انتظار پرداخت بحث‌های فلسفی نمی‌رود. چرا چسب فلز آن‌قدر هوشیار است که بازوی آن یارو را می‌بلعد؟ چگونه این بازو که در دیوار فضاپیما فرو رفته بود خارج می‌شود؟ چرا بازوی آن یارو هوشیار است و درخواست خودکار برای صحبت کردن با بقیه می‌کند؟ بازوی یارو از کجا خبر دارد که دستگاه مورد نیاز گروه در شکم فرد روسی قرار دارد؟ چگونه مرد روسی با نسخه‌ی خودش از دنیای دوم ارتباط برقرار می‌کرد، در حالی که فضاپیمای دنیای دوم در دریا سقوط کرده بود؟ زنی که از لای دیوار نجات داده می‌شود فایل ویدیویی دوستش همیلتون را از کجا آورده که آن را برای نسخه‌ی اول همیلتون پخش می‌کند؟ این که فضاپیمای او نیست؟ تنها توضیحی که فیلم برای این سوالات فراهم می‌کند این است: خط‌های زمانی در یکدیگر گره خورده‌اند، پس وقوع هر چیزی امکان‌پذیر است. تماشاگر برای اینکه در هیاهوی اکشن قرار بگیرد باید از منطق آن اطلاع داشته باشد. تماشاگر در حین اکشن نباید به چرایی و نحوه‌ی وقوع آن فکر کند. اما این اتفاقی است که در طول «پارادوکس» بارها و بارها تکرار می‌شود. به جای اینکه در عمق حادثه قرار بگیریم، خودمان در حال پرسیدن سوال‌های مشابه‌ای پیدا می‌کنیم: «چی شد که این‌طوری شد؟ الان چرا این اتفاق داره می‌افته؟» مشکل منطقی بعدی فیلم مربوط به رفتار کاراکترها می‌شود. در پایان فیلم نسخه‌ی اول همیلتون تصمیم می‌گیرد تا به زمین شماره‌ی دو رفته و بچه‌هایش که در آنجا زنده هستند را ببیند. بچه‌هایی که مادر خودشان را در قالب نسخه‌ی دوم همیلتون دارند. وقتی فرمانده‌ فضاپیما احمقانه‌بودن این تصمیم را به همیلتون گوشزد می‌کند، او با نگاهی چندش‌آور طوری به حرف فرمانده‌اش واکنش نشان می‌دهد که: «آخه، چقدر تو عجیب و سنگدل هستی که می‌خوای جلوی من رو از دیدن بچه‌هام بگیری!». هدف این صحنه به تصویر کشیدن غم و اندوه همیلتون است، ولی در عوض او به عنوان آدم احمق و بی‌ملاحظه‌ و غیرهمدلی‌برانگیزی به تصویر کشیده می‌شود.
«پارادوکس» از لحاظ داستانگویی یا در بهترین حالت قابل‌پیش‌بینی است یا در بدترین حالت از مشکلات ریشه‌ای رنج می‌برد
یا مثلا به تصمیم نهایی همیلتون نگاه کنید. همیلتون بچه‌هایش را به خاطر عدم احتیاطش به کشتن داده است. او متوجه می‌شود بچه‌هایش در زمین شماره دو زنده هستند، اما او می‌داند که شوهرش هم در زمین شماره یک منتظرش است. همیلتون باید بین دیدن بچه‌ها یا برگشتن پیش شوهرش یکی را انتخاب کند. همیلتون بچه‌هایش را انتخاب می‌کند. نه فقط به خاطر اینکه می‌خواهد آنها را ببیند، بلکه به خاطر اینکه می‌خواهد جلوی مرگ آنها در زمین شماره‌ی دو را بگیرد. اما او دوباره در مقابل یک انتخاب دیگر قرار می‌گیرد. همیلتون باید بین خدمه‌ی فضاپیما و بچه‌هایش یکی را انتخاب کند. همیلتون خدمه را انتخاب می‌کند. انتخاب سختی است. او در عین به دست آوردن یک چیز، چیز ارزشمند دیگری را از دست می‌دهد. او با این کار خودخواهی‌اش را زیر پا می‌گذارد. این تصمیم حکم پُر شدن حفره‌ی درونی همیلتون را دارد. او بالاخره عذاب وجدانی را که بعد از مرگ بچه‌هایش همیشه مثل خوره به جانش افتاده بود پشت سر می‌گذارد. ولی مشکل این است که فیلم این‌طوری تمام نمی‌شود. چرا که همیلتون متوجه می‌شود می‌تواند برای نسخه‌ی خودش در زمین شماره دو یک پیام ویدیویی فرستاده و مرگ فرزندانش را به او هشدار بدهد. به همین سادگی وزن و اهمیت تصمیم نهایی همیلتون از بین می‌رود. او چیزی را برای به دست آوردن چیزی دیگر از دست نمی‌دهد. بلکه هر دو را همزمان به دست می‌آورد. هم فضاپیما را نجات می‌دهد و هم فرزندانش را. این‌طوری انگار همیلتون هیچ تصمیمی نگرفته است. راستی چه بگویم از نمای پایان‌بندی فیلم که زبانم در توصیف عمق فضاحت آشکارش قاصر است. هیولای کلاورفیلد که خیلی خیلی بزرگ‌تر از آسمان‌خراش‌هاست، سر از میان ابرها در می‌آورد و حلقش را ۱۸۰ درجه باز می‌کند و توی لنز دوربین جیغ می‌زند! صحنه‌ای که از ریشه به دی‌ان‌ای این مجموعه نمی‌خورد. «کلاورفیلد» نه «گودزیلا» است و نه «پارک ژوراسیک». اینجا چیزی به اسم خودنمایی‌های هالیوودی از این جنس معنا ندارد. اینجا هیولای اصلی مُردن زیر پل عشاق در سنترال پارک است. اینجا هیولای اصلی، حس پشیمانی و افسوسی است که ماهیچه‌هایتان را فلج کرده است. اینجا وحشت اصلی چمباتمه زدن در سکوی متروک مترو و تلاش برای فهمیدن چیزی است که در بالای سرت جولان می‌دهد. اینجا ترس و دلشوره از روبه‌رو شدن با سر مجسمه‌ی آزادی در خیابان سرچشمه می‌گیرد، نه فریاد زدن یک هیولای کامپیوتری در صورت‌مان. «پارادوکس» با نمای پایانی‌اش، فیلم را بهترین به سرانجامی که لیاقتش را دارد می‌فرستد: قبر.
دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  تولید کننده کاستیک سودا
ارسال‌شده توسط: araxchemi - 14-03-2018, 11:21 AM - انجمن: معرفی سایت - بدون‌پاسخ

آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا / سود پرک با کیفیت
در دنیای امروز کیفیت محصول حرف اول را می زند و اغلب مصرف کنندگان برایشان کیفیت و بازدهی محصول بسیار مهم است ، از این رو به دنبال محصولات با کیفیت هستند.
اگر شما هم از جمله افرادی هستید که کیفیت و برند محصول برایشان مهم است و در زمینه ی مواد شیمیایی فعالیت دارید ، باید بگویم که حتما یک بار هم که شده با برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا همکاری کنید.
برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا (سدیم هیدروکسید) با بیش از 20 سال سابقه در زمینه ی تولید و فعالیت در دنیای تجارت در خدمت شما عزیزان است و در حال حاضر در زمینه ی تولید سود پرک 98 در صد فعالیت دارد.
کاستیک سودا چیست ؟
کاستیک سودا با نام علمی سدیم هیدروکسید و فرمول شیمیایی NaOH   یک ماده ی شیمیایی پرکاربرد است در صنایع مختلف که با نام های متعددی در میان مصرف کنندگان خود شناخته می شود از میان آن ها می توان سود پرک ، سود جامد ، سود کاستیک ، کاستیک جامد و سدیم کاستیک و سود سوزآور جامد را نام برد.
کاستیک سودا (سود پرک) از زمانی که ویژگی های آن شناخته شد در صنایع بساری کاربرد پیدا کرده است مانند صنایع غذایی ، دارویی، بهداشتی ، کاغذ ، صنایع شیمیایی و فلز.
از جمله ی این ویژگی ها می توان به موارد زیر اشاره کرد
·        کاهش دهنده ی PH
·        قلیایی بودن
·        چربی زدا بودن
از آن جایی که کاستیک سودا (سود پرک) بسیار حساس است و به رطوبت بسیار سریع واکنش نشان می دهد نحوه ی بسته بندی و حمل آن باید با دقت بالا انجام شود.
آراکس شیمی در امر بسیار کوشا بوده و برای بسته بندی روش های متفاوتی را ارائه کرده است.
بسته بندی کاستیک سودا (سود پرک) در کیسه های سه لایه ی لمینت شده با پلی اتیلن در وزن 25 کیلو گرم و همچنین بسته بندی در سطل های فلزی با یک لایه پلاستیک داخلی برای مصارف خاص در آراکس شیمی انجام می شود.
همچنین برای حمل و بارگیری آسان کاستیک سودا یا همان سود پرک 98 درصد آراکس شیمی بسته بندی در دو نوع پالت در وزن 5/1 تن و کیسه های جامبو در وزن 1 تن  ارائه میدهد.
برند آراکس شیمی با ضرفیت تولید عمده  سود پرک 98 درصد نه تنها توانسته نیاز بازار های داخلی را فراهم کند بلکه ، توانسته در عرصه ی صادرات هم پویا باشد و با صادرات سود پرک 98% به کشور هایی از جمله ترکیه ، ارمنستان ، عراق ، افغانستان ، هند، تایلند، میانمار و..... فعالیت خود را گسترش دهد.  برای سفارش با شرکت آراکس شیمی تماس حاصل فرمایید
ایمیل : info@araxchemi.com  
 تلفن :   18   الی   36442712-021 
تلگرام / واتساپ :   09120850450
وبسایت : www.araxchemi.com

چاپ این بخش

  تابلو چلنیوم چیست؟
ارسال‌شده توسط: panel123 - 12-03-2018, 01:08 AM - انجمن: معرفی سایت - بدون‌پاسخ

یکی از انواع تابلوهای تبلیغاتی که امروزه استفاده زیادی دارد تابلو چلنیوم می باشد که از دو جزء تابلو کامپوزیت و حروف برجسته چلنیوم تشکیل شده است. در تابلو چلنیوم یا همان تابلو حروف برجسته از لامپ های LED برای نورپردازی استفاده می شود. حروف برجسته در ابتدا در برنامه کرل طراحی شده، سپس طرح مورد نظر با ورق های فلزی به صورت زاویه دار یا مدور بر روی پلکسی گلس (plexi glass) که دارای رنگهای مختلف میباشد لیزر میشود.
تفاوت اساسی میان تابلو چلنیوم و دیگر انواع تابلو این است که حروف چلنیوم سه بعدی بوده و هر حرف به صورت جداگانه شکل داده شده و دارای محفظه ی جداگانه‌ای نیز می باشد.
 چلنیوم یک نوع آلیاژ آلومینیومی با کیفیت بسیار بالا و مقاوم در مقابل عوامل محیطی همچون گرما، سرما، اشعه ی آفتاب و بارندگی بوده و تا حد زیادی در مقابل ضربه مقاوم است که نخستین بار توسط کارخانجات MCI  اسپانیا روانه بازار شده است.
دلیل استفاده ی آلومینیوم در ساخت تابلو چلنیوم این است که سبک‌ وزن بوده و زنگ نمی‌ زند. چلنیوم از ترکیب آلومینیوم و استیل ساخته میشود اما ظاهرآن شبیه استیل است. زیبایی استیل و دوام و ماندگاری آلومینیوم را دارا است.
چنلیوم همانند حروف برجسته پلاستیکی گرد و خاک را به خود نگرفته، زنگ زدگی نداشته و طی گذشت زمان ماندگاری و ثبات رنگی دارد.
اجزای تابلو چلنیوم شامل موارد زیر می باشد:
لبه چلنیوم: در تابلو چلنیوم استاندارد، عمق هر لبه معمولا 7 ، 9 و 11 سانتیمتر می‌باشد. یکی از مزایای لبه چلنیوم نوار اسفنجی آن است که از ورود آب و گرد و غبار به داخل حروف برجسته جلوگیری کرده و مانع نفوذ آب به مدار تابلو چلنیوم و سوختن آن می شود.
طلق پلکسی: از طلق پلکسی برای پخش نور به صورت یکدست و شفاف استفاده می شود.
لامپ smd: در قسمت داخل حروف برجسته از لامپ smd استفاده میشود. هر چقدر لامپ smd کیفیت بالاتری داشته باشد، شدت نور و طول عمر بالاتری نسبت به لامپ های مشابه خواهد داشت. تابلو چلنیوم را به دو صورت با نور و بدون نور میتوان عرضه نمود اما امروزه، تقریبا در تمامی تابلوهای چلنیوم که به صورت داخلی روشنایی دارند، از لامپ  SMD  استفاده می‌ شود.
ورق PVC: این ورق زیرساخت تابلو چلنیوم بوده و برای چسباندن smd ها به عنوان زمینه استفاده می شود.
ترانس یا منبع تغذیه: وظیفه این منبع تبدیل برق شهری به 12 ولت می باشد.
برای نصب حروف چلنیوم بر روی تابلو در ابتدا ورق PVC بر روی زمینه تابلو پیچ می شود سپس سیم های لامپ smd  به پشت تابلو برده می شود، حروف چلنیوم بر روی ورق PVC نصب شده و منبع تغذیه در پشت تابلو قرار داده می شود سپس سیم هایی که از جلوی تابلو آورده شده باهم سری شده و به منبع تغذیه وصل می گردد.
مــزایــــای تابلو حروف برجسته چنلیوم (چلنیوم) :
۱-  قـــابـلیت شستشـو
2- عـمـــر طـــولـانــی
3-  رنگبنــدی های بسیار متنوع
4-  قابلیت انعــطـاف به هر اندازه و طـرح
5-  مقاوم در برابر سرمــا ، گرمــا و بارش های فراوان
6-  نوردهی زیبا و جلب توجه کردن تابلو چلنیوم
7- جنس مرغوب چلنیوم که از زنگ زدگی تابلو جلوگیری می کند.
8- مصرف برق بسیار پایین
انواع مدل های تابلو چلنیوم:
تابلو چلنیوم تک رویه دو رویه
الماسی 
میرور لبه استیل و طلایی

چاپ این بخش